بایگانی

Posts Tagged ‘زندگی’

شماره 3 نشریه اکسیر

آگوست 11, 2009 2 نظر

مطالب این شماره :

- پزشکی : از زندگی لذت ببرید untitled

- یادداشت : بله آقای وزیر

- ادبیات : برای صد سال تنهایی

- سینما : ربوده شده (taken )

- آنلاین : چو ورد پرس نباشد تن من مباد

- نرم افزار : در ویندوز احساس سبکی کنید

- موبایل : رویای HTC

تغییرات این شماره :

- تغییر در قسمت  پارسی بنویسیم

- تغییر شماره صفحات

- تغییر فونت از Arial به nazanin برای خوانایی بیشتر بر روی کاغذ

دانلود از box.net

با حجم 519 کیلو بایت

بایگانی شماره های قبلی

 

Read more…

داستان دین و مرزها

آوریل 10, 2009 7 نظر

دین لازمه ی زندگی انسان است . انسان بی دین بیشتر شبیه حیوان است تا انسان . این دین است که راه را برای ما روشن می کند تا مبادا به خاکی برویم یا بدتر از آن ؛ به دره سقوط کنیم . این عقاید، همگی بعد از دیدن فیلم unfaithful ( بی ایمان یا بی وفا ) به ذهن من هجوم آورد .

خیلی خوشحالم که از همان دوران کودکی دینی برای خود داشتم . دینی که برای من مرز ها را مشخص می کرد . هر چند که گاهی اوقات از روی نادانی پایم را از مرز ها آن ورتر می بردم و فکر می کردم انسان نباید به چیزی محدود  باشد . اما بعد از دیدن این فیلم اعتقادم محکمتر شد . فهمیدم که اگر دین نداشتم یا اگر دینم کمی مرا آزاد می گذاشت الان از حیوان پست تر بودم . اما دین مرا به اینجا رساند ؛ تا حداقل انسان بمانم .

داستان فیلم درباره ی یک زن است . اما این بار زنی که نه زیبایی دارد ؛ نه جوانی و نه برای رسیدن به عشقش تلاش کرده . او زنی است که چون دین ندارد یا بهتر بگویم دینش دستخوش تغییرات بسیاری شده . پس مرزهایش هم آن ور تر رفته – یعنی می گویند توی خاکی یا لبه ی پرتگاه هم اگر رفتی اشکال ندارد  و او به دره می افتد – چه چیزی می تواند بدتر از این باشد که زنی متاهل که شوهر و بچه اش را هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب می بیند ، روزش را با مرد دیگری بگذراند و ادعا کند عاشق است … عاشق دو نفر – دین می دانسته که اگر همچین زندگی ای را قبول کند عواقب ناگورای برای انسان پیش می آید – شوهرش به این رابطه پی برد … آن عشق جاودانه بینشان پاره شد و جان انسانی دیگر نیز از میان برداشته شد ؛ تنها سر هوس بازی های زنی .

فیلم unfaithful فوق العاده تاثیر گذار و احساسی است .

نکات مثبت :بازی فوق العاده Diane Lane برای همسر از دست رفته اش ، موسیقی زیبا

نکات منفی:صحنه های بالای 16 سال

+اصولا یک فیلم را بیشتر به خاطر داستان متفاوتش می بینم تا موسیقی و فیلم برداری و… . برای همین هم ترجیح دادم داستان را برای شما نقد کنم و از خیر دیگر عناصر گذشتم .

+اطلاعات بیشتر از سایت imdb

 

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32  برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود .

شب خوش

نوامبر 7, 2008 1 دیدگاه

بعضی از لحظه ها برای انسان به قدری مهم و عزیز است ، که آدم تا عمر دارد ؛ یادش نمی رود . کم پیش می آید که انسان با عزیزترین فرد زندگی اش ، کسی که در تمام خاطرات زیبای کودکی اش نقش داشته ؛ پس از مدت ها بتواند لحظاتی تنها بماند . این اتفاق برای من افتاد . گاهی که به گذشته می اندیشم می بینم که بین من و او فاصله ی خیلی کمی بود اما چند چیز ما را از هم جدا کردند . اولینش درس بود . درس مهربانی و لطافت را از او گرفت و او را از من . در طول زندگی ام هیچ وقت دل خوشی از درس نداشتم همیشه سعی کرده ام تا درس را تفریحی بخوانم و زندگی ام را فدای آن نکنم .

کم کم فراموشش کردم . به خودم پذیراندم که دوستم ندارد و برای اثبات آن هزار دلیل می آوردم . اما این پایان همه چیز نبود . گاهی اوقات به فکر فرو می رفتم و آرزو می کردم تا باری دیگر لحظه های شیرین کودکی را با او می گذراندم . لعنت می کردم هر آنچه را که بین ما فاصله انداخت از ته دل و جان .

اما بالاخره توانستم لحظاتی را با او بگذرانم .( دیگر احساس گذشته را نسبت به او نداشتم . همان طور که او هیچ احساسی نسبت به من نداشت . ازش متنفر شده بودم) .

آن شب میزبان ما کوچه های تاریک بود . به دنبال هدفمان در آنجا راهپیمایی می کردیم . هدفی که برای من تنها یک بهانه بود ؛ برای او . از سردی هوا فکم به شدت تکان می خورد. جلوی خودم را گرفته بودم تا صدای دندان هایم را نشنود. عضلاتم صفت و منقبض شده بود . نمی دانم این گرفتگی شدید ماهیچه هایم به دلیل سرما بود یا دلیل دیگری داشت . او هم سردش شده بود . دوست داشتم وقتی سردش شد دستهایش را توی دستم می گرفتم … لباس خودم را به او می دادم تا ذره ای ناراحت نبینم اش اما نشد . دوست داشتم جلوی من هر دفعه از جیبش پول در نمی آورد . دوست داشتم وقتی دستم را توی جیبم می بردم به خالی بودن آن پی نمی بردم تا با پوزخند کوبنده ی او مواجه شوم . دوست داشتم تا وقتی نظرم را می پرسید شونه هایم را بالا نمی انداختم تا از ته دل تحقیرم نکند . دوست داشتم من تصمیم می گرفتم … و خیلی چیز های دیگر دوست داشتم که برآورده نشد … در کنار او احساس آرامش می کردم . کم کم سر ما را از یاد بردم . دیگر چیزی نفهمیدم .

ای کاش دوباره در چنین موقعیتی قرار بگیرم .

Categories: داستانک, روزمرگی برچسب‌ها, , ,

صد سال تنهایی

سپتامبر 1, 2008 1 دیدگاه

اگر روزی انسان در کوپه ی درجه یک سفر کند و ادبیات در واگن بار ، کار دنیا به سر آمده !

صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز

دنیای تخیل ، مخصوصا تخیل درون کتاب ها گاهی بسیار بر انسان اثر عجیبی می گذارد . هیچ وقت یادم نمی رود لحظه ای را که به خاطر مرگ دامبلدور در مجموعه داستان های هری پاتر نزدیک بود اشک از چشمانم جاری شود و تا چند روز در خودم بودم و در فکر کسی که مرده بود . یا آخرین کتابی که خواندم ، صد سال تنهایی . به اندازه ی هری پاتر در من کشش ایجاد نکرد . گرچه مطمئنا هدف نویسنده نیز ایجاد کشش نبوده ، بلکه با نوشتن یک داستن دنباله دار از زندگی یک نسل تنها می خواسته پیامش را ذره ذره به خواننده  تزریق کند .

 گابریل گارسیا مارکز

تنها بودن یکی از آرزوهای من بود. تصور می کردم این انسانهای مزاحم مانع پیشرفت من می شوند ؛ برای رسیدن به کمال . اما این را نمی دانستم که هیچ انسانی برای تنهایی آفریده نشده . من در حالی آرزویی تنهایی می کردم که خودم برای یک لحظه تنها نبودم . همیشه کسانی دور برم پیدا می شدند که نگذارند من تنها باشم . ولی وقتی به این قسمت از کتاب رسیدم که آخرین نسل از خانواده ی بوئندیا همراه با فرزندش در دهکده ی ماکوندو بی هدف قدم می زد و گذشته ی دوری را که خانواده اش گذرانده اند مشاهده می کرد ، آن هنگام بود که معنی تنهایی را فهمیدم . آن زمان که آئورلیانو دیگر هیچ کس را نداشت . حتی مردم شهرش را … و حتی شهرش را . او آخرین از نسل بوئندیا بود .نسلی که اولینشان به درخت بسته شد و آخرینشان خوراک مورچه ها . عکس روی جلد

تعدادی از رمان های دنباله داری را که تا به حال خواندم هیچ گاه به پایان نرساندم . به عقیده من به علت حفظ شکوه و جلال بهتر است که داستان را به پایان نرسانیم تا احتمالا پایان ضعیف به اصل داستان لطمه نزند . همیشه سعی می کردم در ادامه ی ماجرا بمانم و تصویری از ادامه ی داستان در ذهنم بسازم . اما داستان " صد سال تنهایی " بدون پایان معنی ندارد . این صفحه آخر است که با نگارش زیبای داستان را حفظ می کند . هنوز که هنوزه شگفت زده ی پایان فوق العاده این رمان فوق العاده مانده ام . بی ربط هم نیست که این کتاب جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 در یافت کرده است .

جدیدترین مطالب وبلاگ را از طریق فید Billboard_Feed_32x32 دنبال کنید . برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم

جولای 21, 2008 بیان دیدگاه

خبر رو صبح جمعه خواندم . به سایت فرند فید رفته بودم که اولین خبر نظرم را جلب کرد :"خسرو شکیبایی درگذشت . " کاملا جا خوردم . همه جا خوردن ؛ این را می شد از نظراتی که در عرض چند دقیقه گذاشته شده بود فهمید . اشکم داشت در می آمد . با در نظر  اینکه خبر زیاد واقعی نیست و جنبه ی شایعه دارد خودم را دلگرمی می دادم . چیز زیادی از او به یاد ندارم . تنها فیلمی که از او دیدم خانه ی سبز بود در سن پنج – شش سالگی .زیاد اهل سینما رفتن نبودم .  بعد از آن گه گاهی عکش رو در فیلمهای تازه ای که بازی کرده بود می دیدم . اما همین شناخت کم اوضاع را بدتر کرده بود . آرزو داشتم برای یک بار دیگر هم شده بتوانم خانه ی سبز را ببینم تا با آن خاطرات یک عمر زندگی کودکی را زنده کنم . اینچنین آرزویی داشتم و جرقه ای از داستانها و صحنه هایش احساسم را شعله ور تر می کرد . یاد  جد بزرگ افتادم که همیشه به این فکر می کردم چگونه از تابلو بیرون می آید . یاد جلساتی که مردهای خانواده دم در برپا می کردند وفتی که از این زندگی کم می آوردند ، یاد … متاسفم دیگر چیزی یادم نمی آید .

وقتی خبر را شنیدم ناگاه دلم تنگ شد. برای آن تن صدای خاصش برای آن بازی خارق العاده اش و برای آن حسی که با روحش به بیننده می داد و برای نگاهش… .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم ، یا حداقل خودمان را به نفهمی می زنیم . در دوران اوج بازیگری اش بچه بودم .برای همین چیزی از او یادم نمی آید ، اما او را با تمام وجود دوست داشتم و خواهم داشت . کاش برای یک بار که شده صدایش را می شنیدم ، فقط برای یک بار .

بگذاریم حداقل پاسخ زحماتش را با خواندن فاتحه ای بدهیم . بلکه توانسته باشیم تا حدودی به وظیفه ی خودمان عمل کنیم . ای کاش هیچ وقت فراموشش نکنیم.

مرتبط:

+ زیبا بود . تقریبا یاد خسرو شکیبایی را در دلم زنده کرد . اما با سایه ای از صدایش :

گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
.
آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟

+ دکلمه ای از او برای او

Categories: اخبار, روزمرگی برچسب‌ها,

اکسیر زندگانی

ژوئن 19, 2008 بیان دیدگاه

دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم زمان بگذرد و عمرم را از دست بدهم . داشتم دفتر خاطراتم را مرور می کردم . می دیدم روز ها مثل برق باد می گذرند . صفحه اول برای سال 83 و صفحه ی آخر برای سال 87 بود ؛ بین این دو سال 5 صفحه جای می گرفت . 4 سال زندگی در 5 صفحه خلاصه شده بوده بود . اما بین مطالعه ام چشمم به کلمه ای افتاد . دست خط آشنایی نبود . من خوشحالی را این گونه نمی نوشتم . به سرعت بلند شدم. قلم و کاغذ همان نزدیکی بود . آن را برداشتم و شروع کردم به نوشتن . با دقت بسیار قلم را بر کاغذ نهادم . نوشتم . . . اما . . . ا . . . ما . . . نمی توانستم . . . نمی توانستم . هرچه سعی کردم نتوانستم بنویسم . سال ها بود . . . سال ها بود دیگر از این کلمه استفاده نمی کردم . لحظه ای به خودم آمدم . چرا چنین واژه ی پر معنی و حیات بخشی از زندگی من پاک شده بود .؟؟

یک روز بعد کاغذی برداشتم و با خط درشت ساعت ها تمرین کردم . نهایتا توانستم . . . توانستم بنویسم “خوشحالی” .همان هنگام احساسی از اعماق وجودم شروع به جوشیدن کرد . جایی پست ترین لحظه های زندگی در آنجا قرار می گرفت و حالا شادی و خوشحالی زندگی . چه کم عقل بودم من ، که چنین جایی را لایق چنین کلمه ای می دانستم. کاغذ را برداشتم و به دیوار اتاقم مستقیم روبرویم نصب کردم درست جایی که با پستر های سیاه و سفید پوشانده بودم تا برای همیشه یادم بماند که برداشتن این واژه از ذهن و دل چیزی جز سیاهی و پوچی را جایگزین نمی کند.

آفتاب پرست

ژوئن 19, 2008 بیان دیدگاه

گاهی فکر می کنم چقدر شبیه بک آفتاب پرست زندگی می کنم . حرکاتم ، رفتارم ، حرفهایم و فکرم … چقدر شبیه به آفتاب پرست شده . پس با افتخار می گویم من بک آفتاب پرست هستم؛ یک انسان آفتاب پرست نما .

وقتی این خصلتم را کشف کردم که بدجور رنگ عوض می کردم . رنگم به سرعت تغییر می کرد نه در برابر محیط و اطرافم بلکه در برابر انسان ها . انسان ها با من ارتباط بر قرار می کردند . من هم رنگ آنها می شدم و آنها از رفتار و حرفهایم بدشان می آمد و از من دوری می کردند. غافل از اینکه من وقتی با یک نفر اخت می گرفتم برای راحتی و نزدیکی بیشتر رنگ عوض می کردم تا دیگران احساس غریبی نکنند. آن اوایل همه چیز خوب پیش می رفت . دیگران خرابش کردند . قبلا هر انسانی یه رنگی داشت . الان مردم رنگارنگ شدن !

بعد از یک مدت از دیگران دوری کردم . دیگران هم از من دوری کردند. دیگر نه از رنگ عوض کردن آزار می دیدم و نه از سرزنش دیگران . دیگر نه من به کسی کار داشتم و نه کسی به من کار داشت . چون در ارتباط با دیگران رنج می دیدم . از این پس یاد گرفتم تا رنگم بر اثر ارتباط با محیط تغییر کند نه ارتباط با دیگران .

حالا رنگ عوض کردن برای من لذت بخش ترین کار است . حالا تمام زندگی من رنگ عوض کردن است . دوست دارم بتوانم و تحمل داشته باشم تا رنگ روح و بدنم در بهترین شرایط عوض شود.