مُحَرم از نگاه من

چشمان بی لیاقت

صدای ناله و شیون به نهایت خودش رسیده ، همه با تمام وجودشان داد می کشند.در آن بین هستند کسای که بر سر و صورتشان می زنند و با همه ی وجود نام مبارک حضرت اباعبدالله را صدا می کنند ولی من …؟ دریغ از یک قطره اشک که از چشمانم بیاید هر چقدر هم زور زدیم ! انگار نه انگار که ما هم آدم هستیم.نمی دانم شاید تقصیر این چشم هاست . شاید چشمهایم لیاقت گریه کردن را ندارد . بالاخره این هم یک نعمت محسوب می شود و خدا خواسته و این را از ما گرفته. برای خودم افسوس می خورم.

شکارچی

شب عاشوراست . دسته همین جور جلو می رود و دیگران را نیز به سوی خود می کشاند . صدای تبل و سنج در گوش انسان می پیچد و سردی زمستان تا مغز استخوان نفوذ می کند . اما به خاطر عشقی غریب در هیچ کس سردش نیست. بعضی ها که حال سینه زدن ندارد تنها از خونشان بیرون آمده اند و ما را تماشا می کنند . حتی دختران نیز در گوشه و کنار با دسته حرکت می کنند . من در ته صف ایستاده بودم و دختری که تازه از خانه اش بیرون آمده بود نیز خودش را به ما رساند . اول فکر ردم تنها قصد عزاداری دارد اما این طور نبود…

سر و وضع خوبی نداشت ، فکر می کرد یک لباس سیاه کار را تمام می کند .به صورت عجیبی حرکت می کرد ، نمی دانستم چه کار می خواد بکند.بالاخره اومد جلو،دسته ایستاده بود.با حالت خاصی در چشمانم زل زد . من هم کاری نمی توانستم انجام دهم . هم زمان حواسم به اطراف نیز بود تا کسی مارا نبیند . حالا هدفشو فهمیده بودم . مطمئنا می خواست باهام دوست بشه . لبخندی آتشین به من زد جوری که هر کسی نمی توانست تحمل دور بودن از آن لب ها را بیاورد . شانس آوردم که توانستم خودم رو جمع و جور کنم . متاسفانه وقت بدی را انتخاب کرده بود : ماه محرم ، شب عاشورا ، در هنگام عزاداری (هر چند مختصر و بی ارزش ) با نگاه ملایمی و تقریبا خشنی که به هرکس میاتاد دست و پایش را کم می کرد بهش خیره شدم . بدون حتی یک کلمه اندکی افسوس خود و از کناره ها به جلوی صف رفت. همان هنگام دلم سوخت . برای کسانی که قرار بود طعمه ی جدید شکارچی بشوند . کسانی که پس از شکار تنها پوستشان می ارزید و گوشتشان خوراک سگ ها می شد.

یاد شعر شادمهر بخیر که گفت :

عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی     دلم رو یه روز خریدی فرداش اوردی پس دادی    

*این داستان از تخیل خودم سرچشمه گرفته اما ممکنه برای هرکسی اتفاق افتاده باشه.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s