باز هم دایره زنگی

یک اصل توی وبلاگ نویسی داریم که می گوید : هیچ وقت درباره ی موضوعی بیش از حد ننویس . اما بعضی از موضوعات به قدری مهم هستند که نه تنها دو بار بلکه می توانند برای یک ماه خوراک اصلی وبلاگ شوند .

– «دایره زنگی» طنز است اما طنزی ویران‌کننده دارد. دیگر همه چیز در حد لبخند و قهقهه باقی نمی‌ماند. قصه‌ای سراسر خنده که یک جاهایی از ترس به خودتان خواهید لرزید. آنجایی که رامین نه محمد از بالای آن خانه شیرین را می‌بیند که با آن پسره مو بلنده سوار ماشین شد و رفت. بعد بدو بدو می‌آید پایین و آن نمایی که پریسا بخت‌آور به ما و او نشان می‌دهد خیلی خیلی ویران‌کننده است.

بار اول که فیلم دایره زنگی را در خانه دیدم ، کاملا متحول شدم . شاید ابتدای فیلم خده دار و جالب بود اما برای من هرچه به انتها نزدیک تر می شد عجیب تر و ترسناک تر می شد . در انتهای فیلم لرزیدن را درونم احساس کردم اما فکر کردم نکند دلیل دیگری دارد یا به خاطر بازی خوب باران کوثری است اما … نه . تا وقتی که این جمله را دیدم . دایره زنگی شما را به لرزه وا می دارد . همان طور که من را به لرزه وا داشت . سه ساعت پس از دیدن فیلم به این فکر بودم که نکند روزی این چنین آدمی به پستم بخورد . آن وقت سرنوشت من چه می شود !؟ اگر آدم های دور و اطرافم خودشون رو اینجوری جلوه بدن که من نابود می شم . این برای بار اول بود که تصوری که از یک شخص در ذهن داشتم با حقیقت زمین تا آسمان فرق می کرد . اکثر اوقات به قدری به اطرافم و رفتار دیگران توجه می کنم که خیلی راحت می توانم اونا رو بشناسم . حالا توی یک فیلم که تمام حرکات طرف زیر نظر است ایجوری کم اوردم .

وقتی صحنه ی آخر فیلم رو دیدم که محمد… نه رامین ( رامینی که مخصوص بچه های ساده لوح و زود باوره )با گریه و زاری ماجرای ساگی خود را برای ماوران تعریف می کند من هم همراهش بغض می کنم و با خودم می گویم » نامرد این بود رسم اعتماد … این بود رسم عشق … این بود رسم نگاهی عاشقانه !

– هر چقدر اول فیلم خندیده‌اید آن آخرها بدجوری از دماغتان در می‌آورد. آنقدر که شیرین هم حاضر نمی‌شود محمد را فراموش کند. حتی وقتی توی ماشین آن پسر مو بلنده نشسته دارد دیالوگ می‌گوید یک جایی حواسش پرت می‌شود. نفسش بالا نمی‌آید. نمی‌تواند صافی و پاکی محمد را فراموش کند. همانجایی که می‌گوید رامین یعنی مثل کف دست. ولی چه فایده شیرین یک جایی در حقش نامردی کرد که هیچ جوره نمی‌تواند روحش را از شر آن خلاص کند.

» دیشب یکی سوارم کرد ، حتی دستم بهم نزد … وقتی می خواستم ولش کنم … یه جورایی …  نمی خواستم ولش کنم «

مطمئنا یکی از فوق العاده ترین صحنه هایی که با بازی باران کوثری فوق العاده تر هم می شود .(اغراق نمی کنم ، حقیقت است ) آن هنگام که با نگاهش می خواهد پشیمانی اش را از رها کردن محمد بیان کند .آن هنگام که بر خلاف زندگی روزمره اش نتوانست نقش بازی کند ، حتی وقتی ازش خواسته شد … در برابر حرف دلش کم آورد و آن هنگام است که آرزو می کنم چنین آدمی به پست من بخورد .

این فیلم را از دست ندهید .

+ ببخشید اگر موضوع تکراری کار کردم .

+ این روزها اصلا وقت وبلاگ نوشتن ندارم ، نه این که وقتم کاملا پر باشه مغرم هم قفل شده . این دوتا پست آخر هم توی تابستان نوشته بودم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s