آن مردان در شب رفتند

مهمترین چیز اینه که در این چند روز عاشورا نام امام حسین زنده شود . من هم وظیفه ی خود می دانستم تا امروز مطلبی را در رابطه با عاشورا و شهادت امام حسین ارسال کنم تا توانسته باشم به وظیفه ی خودم عمل کنم … امیدوارم موفق شده باشم . متن زیر را به عنوان تحقیقی کوتاه درباره ی حوادث شب عاشورا نجام دادم که برای شما منتشر می کنم .

همه میدانند که امام حسین تنها جنگید . همه می دانند که امام حسین تا پای خون جنگید . همه میدانند که وقتی حسین (ع ) در کربلا شهید شد ، دیگر جنگنده ای در آن صحرای بی آب علف باقی نمانده بود . امام تمامی یارانش را گزینش کرد . آنها را از صافی گذراند تا نا خالص هایش جدا شود . برای همین همه از جان و دل جنگیدند . کسی نبود که در حین مبارزه بر بختش لعنت فرستد و ناراحت باشد از اینکه با دستان خودش دنیایش را از بین می برد .

همه چیز از آن شب شروع شد . اگر ظلمت شب دلهای آن بی مروتان جنگجو را هم به رنگ خود نمی کرد . اگر حسین دلش به حال مردان و خانواده هایشان نمی سوخت ، اوضاع کمی فرق می کرد . حداقل دلمان به این خوش بود که حسین در آخرین لحظه با احساس و به خاطر تنهایی از دنیا نمی رفت . حداقل در آخرین لحظه با دل خون فریاد نمی زد » کیست مرا یاری کند » . ای کاش حسین می توانست به یادگاری های پدرش تکیه کند .

* * * * * * * *

می گویند : « در شب عاشورا امام حسین شب هنگام یاران خود را جمع کرد و علی بن الحسین با آنکه بیمار بود نزدیک شد و سخنان را شنید … من به همه ی شما اجازه دادم آزادانه بروید و من شما را حلال کردم ، پیمان و تعهدی ندارید ، این شب تار شما را فرا گرفته … در شهر ها پراکنده شوید تا خدا گشایش دهد … » دل حسین (ع ) از گلبرگ لطیف تر بود . تا یاران دروغین اش را حلال کند و بیعت از آنان بردارد . او می دانست که دشمن فقط با او کار دارد ، برای همین تاریک شب را بهانه کرد تا یاران با وفای خود را بشناسد . خوشا به حال کسی که در این امتحان دشوار دنیا را فراموش کرد و هدف امام را هدف خود می دید .

می گویند : « ابو مخنیف با سند از ضحاک بن عبدالله مشرقی نقل می کند : من و مالک بن ارجی نزد امام رفتیم ، سلام داده نشستیم … گفتیم : آمدیم تا بر تو سلام داده ، بر عافیت تو دعا کنیم و تجدید عهد کنیم و خبر مردم را باز گوییم . اینان تصمیم بر جنگ با تو دارند . تصمیم خود را بگیر … امام حسین فرمود : پس چرا یاری ام نمی کنید ؟ گفتند : بدهکاریم . عیالوار … امام فرمود : آزادید .» از این بگرییم که شیعیان حسین را به خاطر پول و خانواده رها کردند . بهانه یشان این بود که بدهکارند … آنها بدهکار حسین بودند … بدهکار دِینی که به گردن فرزند علی داشتند … آنها دینشان را ادا نکردند .» و چه بد یارانی بودند آنان که به ظاهر قصد داشتند امام را یاری کنند … و چه بد بهانه هایی می آوردند آنهایی که می خواستند او را رها کنند . بدهکاری و عیالواری از حسین وار زندگی کردن مهمتر بود . اینها مهمتر از این بود که امام را تنها گذاشتند .

می گویند : « برادران و پسران و برادرزادگان عبدالله بن جعفر یکزبان گفتند : ما چنین کاری نکنیم [که ] بعد از تو زنده باشیم . خدا چنین روزی نیاورد ؛ عباس آغاز سخن کرد و دیگران از او پیروی کردند ، سپس رو به فرزندان عقیل کرد و فرمود :همان جانبازی مسلم برای شما بس است ، شما بروید من به شما اجازه دادم ؛ گفتند : » سبحان الله مردم به ما چه می گویند !! سرور و عمو زادگان خود را که بهترین عموزادگانند واگذاریم … به خدا این کار را نکنیم … زشت باد زندگی بعد از تو … . » حداقل دلمان می تواند به این خوش باشد که همان چند نفری هم که ماندند ، ماندنی بودند . آنها چشم روشن داشتند که دریافتند می شود به خاطر امام حسین شهید شد . می دانستند اگر امام حسین می گوید برو می خواهد آنها را امتحان کند تا بداند آیا قلبا راضی به جنگیدن هستند یا نه . وقتی سرورت می گوید اگر می خواهی برو … اگر تردید کنی باختی … این را بدان .

جدیدترین مطالب وبلاگ را از طریق فید Billboard_Feed_32x32 دنبال کنید . برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

Advertisements

2 نظر برای “آن مردان در شب رفتند

  1. سلام آقا امیر
    واقعا قلم خوبی داری ، خوب که نه عالی موفق باشی . می خواستم به این سایت دعوتت کنم : http://www.fvelaa.com خودت برو می فهمی چیه . مسابقه وبلاگ نویسی درباره عاشورا و کربلا ئه . فعلا بای دوباره سر میزنم به وبلاگت .
    آقا شرمندمون کردی … قلم من که در مقابل شما چیزی به حساب نمیاد . تو این سایته هم که گفتی قبلا ثبت نام کرده بودم . ممنون

  2. سلام خوبی ؟
    بابا مارو خیلی دست بالا گرفتی من اصلا قلم ندارم که حالا تو بخوای مقایسه اش کنی بازم موفق باشی . راستی این دفعه یه سایتی میگم که عمرا رفته باشی توش
    http://www.nooronar.com خیلی قشنگه البته بعیدم نیست سر زده باشی . فعلا
    به اندازه ی کافی شناختمت و میدونم خیلی توانایی ها داری اما ازشون استفاده نمی کنی . حتی وقتی هم به فعالیتی دعوتت می کنم اونو سر سری میگیری . غافل از اینکه ممکنه زندگیتو تغییر بده . سایترو دیدم چیز خاصی نداشت (فقط یه نویسنده ی نسبتا خوب که چند تا جایزه هم گرفته ) نمی دونم منظورت از جالب کدوم قسمتشه ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s