داستان وبلاگی

یک سال پیش همین روزها بود که تصمیم گرفتم این وبلاگ را ایجاد کنم . نمی دانم از این کار چه هدفی داشتم . بعد از تحقیق و بررسی انواع سرویس دهنده ها وردپرس را اتنخاب کردم و تا به حال نیز از انتخابم پشیمان نشده ام . تازه وارد دنیای اینترنت شده بودم و تغییرات وب دویی که آن موقع داغ بود من را نیز تحت تاثیر قرار داد . برای همین وبلاگ را بر پایه ی اینترنت و فناوری و اطلاعات (IT ) بنا کردم . برای اینکه زیاد از محتوای وبلاگم آگاهی نداشتم .اسم مناسبی را نیافتم . دوست هم نداشتم که نام خودم را بر روی دومین وبلاگ قرار دهم . برای همین هم یک کلمه ساده را برای وبلاگ انتخاب کردم ، Binazir .

از انتخاب این اسم هدفی نداشتم . بر خلاف تصور بسیاری از خواننده ها هدف از گذاشتن اسم معنی بی نظیر نبود . بلکه هدف من تنها تناسبی بود که بین این حروف مشاهده می شد و همان طور که دیده اید همیشه آن را با حروف انگلیسی می نوشتم و حرف اول را نیز بزرگ می گذاشتم ، فقط چون زیبا بود . بعد از آن سعی کردم کارم را به بهترین نحو ممکن انجام دهم تا بتوانم سریع جای خودم را در بین دیگر وبلاگ نویسان باز کنم . اما این طور نشد. هر بار که میزان بازدید های دیگر وبلاگ ها را می دیدم که در مقابل هیچ چقدر زیاد شده . هر وقت می دیدم که دیگر وبلاگ ها چقدر خواننده ی ثابت و نظر دهنده دارند ، از خودم نا امید می شدم . نه اینکه برای من تعداد خواننده و نظرهایشان ملاک است . اما هر چقدر که ببینی افراد بیشتری نوشته های تو را می خوانند و آنقدر برایشان مهم است که نظر هم می دهند همان قدر علاقه ات به نوشتن نیز بیشتر می شود .

کافیه نگاهی به آمار های این مدت بیندازید تا همه چیز دستتان بیاید . اکثر خواننده های وبلاگ از طریق موتورهای جستجو به اینجا می رسند و کم پیش می آید که کسی مستقیما با وارد کردن آدرس وبلاگ به اینجا هدایت شود . 

آمار بلاگ

Total views: 2,879

Busiest day: 33 — Friday, August 15, 2008

Views today: 8

در مجموع

:نوشته‌ها 43

نظرات: 21

Categories: 24

تگ‌ها: 56

جفنگ

Akismet وب‌نامه‌ی شما را در برابر 9 دیدگاه جفنگ پاسداری کرده است.

برای معرفی وبلاگ کارهای زیادی را انجام دادم ولی فایده نداشت . امیدوارم بالاخره روزی به نتیجه برسم .

جدیدترین مطالب وبلاگ را از طریق فید Billboard_Feed_32x32 دنبال کنید . برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

Advertisements

کدامین اعدام

طی چند روز گذشته بحث اعدام و دلایل انجام آن در بسیاری از وبلاگ ها بسیار داغ شده بود . تمامی این حساسیت ها به خاطر حکم ناجوانمردانه ای بود که در رابطه با یک جوان روزنامه نگار ، وبلاگ نویس و فعال سیاسی صادر شد . حکم صادره اعدام بود . نمی دانم لازم است توضیح بیشتری در رابطه با جرم(؟) های انجام شده بدهم یا فکر می کنید با همین کلمات به عمق فاجعه پی بردید . شخصی به خاطر فعالیت سیاسی اعدام شد .

اینکه این شخص یعنی یعقوب مهرنهاد به چه دلیل اعدام شد ، بماند . چون اطلاعات زیاد دقیقی از فعالیت های ایشان نیست ، جز همتنها که ذکر شد . خیلی ها تخلف در وبلاگ نویسی را نیز جزء جرم ها به حساب آوردند و کلی هم سر و صدا به پا کردند که از این به بعد دیگر نمی توان آزادانه در دنیای مجازی نوشت و جان وبلاگ نویسان در خطر است . اما من فکر نمی کنم که این طور باشد و وبلاگ نویسی بخش بسیار کوچکی از کارهای یعقوب مهرنهاد بوده . من با مشاهده ی وبلاگ ایشان که حتی تا به امروز فیلتر هم نشده مطلب نامربوط و خلافی ندیدم . امیدوارم که اعدامش هم به خاطر این فعالیت ها نبوده باشد .

اما بحث اعدام و اینکه چه کسانی به چه دلیل باید اعدام شوند  . به این نوشته از این وبلاگ که در رابطه با اعدام های انجام شده ی کشور طی سال های اخیر است ؛ توجه کنید .

مشخصات بیست نفر از اعدام شدگان را در اینترنت یافتم. ده نفر از آنها قصاص قتل عمد بودند. قتل هایی که شاید از سر عصبانیت به انجام رسیده،‌ انسان هایی که نه قاتل بالفطره بوده‌اند و نه فرصت دوباره به ایشان تهدیدی برای اجتماع محسوب می‌شده. خواندن داستان و ماجرای گرفتن حکم اعدام این ده نفر برایم بسیار آزاردهنده بود. درست است که قتل اتفاق افتاده و منظور من تایید آن نیست.

اما نیم نگاهی کافیست که ببینیم عدم توانایی بر مهار خشونت و کنترل احساسات لحظه‌ای منجر به قتل یک فرد شده و خانواده‌ای را داغدار نموده است. آیا این نشان از اصلاح‌ناپذیری فرد خاطی دارد؟‌ اصلا فارغ از نفس درستی یا نادرستی مجازات اعدام،‌ تناسب جرم و مجازات رعایت شده است؟‌

این که هرکس از روی عصبانیت مرتکب به قتلی شود . بعد بگوییم ، اشکال ندارد عصبانی بوده ، اشتباه است . اما برای چه اعدام را یک کار اشتباه می دانیم ؟ می توانیم از این ماجرا اینگونه تصور داشته باشیم که وقتی شخصی در جامعه ایجاد هرج و مرج می کند ، به صورتی که از کنترل خارج می شود و زندگی عادی خود را در پیش ندارد به دنیای دیگری برای رسیدگی فرستاده می شود . گرچه شاید اعدام به قدری جدی است که این تعریف را مناسب نمی داند .

یا به این نظر نگاه کنید که طرف چقدر دلش برای جوونای مردم سوخته ؟

دلم میخواااااااااااد گریه کنم .

چرا اینقدر راحت جون آدمها رو میکیرن !!

اونم کسایی که سهوا مرتکب قتل شدن .

واقعا اون قاضیی که حکم اعدان اینها رو داده دیشب راحت خوبیده ؟ یعنی یه ذره هم احتمال نمیداده که حکمش ایراد داره و چند نفر از اینها حداقل شایسته اعدام نیستند !!!

 من هم نمی فهمم قاضیی را که حکم اعدام اینچنین میدهد .

مطمئنا اگر یکی از این افراد اعدامی به پست این دوست عزیزمان می خورد . یکی از پایه های ثابت اعدام طرف بود . اگر همین جوان به او حمله می کرد و یا کارهایی بدتر از آن را با این دوست عزیز انجام می داد ، بازهم همین طور از جوان دفاع می کرد ؟ مطمئنا نه . اینها تماما به کسانی برمی گردد که نشسته اند و منتظر اتفاقی اند تا به مخالفت از آن بپردازند . فقط برای اینکه در یک حرکت شرکت کنند . غافل از اینکه هدف از این حرکت چیست .

خواندن این نظر نیز خارج از لطف نیست :

سلام دوست عزیز

من کاملا با نظر شما مخالف هستم

اگر شما هم در منطقه ۱۷ تهران زندگی میکردید و مادر و خواهر شما نمی توانستند بعد از ساعت ۱۰ شب از خانه خارج شوند و به طور کلی هر شب فحش و دعوا در خانه شما طنین انداز شود ان وقت از چنین ادم هایی احساس تاسف نمیکنید چون که اینها ادم نیستند حیوانهایی در چهره ادم هستند (همان ادم نماها)

کسانی که در بالا شهر زندگی می کنند و نفسشان از جای گرم بیرون می آید ، تحویل بگیرند .

+ نوشته هایی فوق العاده در رابطه با این موضوع

نصیحت لینوکسی

اصولا من در زندگی به نصیحت خیلی اهمیت می دهم . مخصوصا اگر از روی منطق باشد و راحت قبول کنم . امروز هم به من نصیحتی شد که خیلی آرامم کرد . بعد تقریبا یک ماه که از نصب اوبونتو می گذرد . هنوز نتوانستم مودم را نصب کنم . از هر راه و روشی هم بود امتحان کردم ولی فابده نداشت . روزهایی بود که اشکم در می آمد ، ولی مودم نصب نمی شد .  تا اینکه خیلی اتفاقی به صورت تلفنی با یک خوره ی لینوکس تماس پیدا کردم . نصیحت هایی که کرد در نوع خودش جالب بود . همه ی توزیع های لینوکیس را روی رابانه اش حداقل برای یک بار نصب کرده بود . به همین دلیل یک بار هاردش به خاطر فرمت های مکرر سوخته بود . به دلیل سر و کله زدن بیش از حد با سیستم های مختلف لینوکس از درسش عقب افتاده بود . از اول صحبت همش به من نصیحت می کرد که این کارها عاقبت نداره و دنبالش نرو . حتی نام هایی را گفت که تا حالا  نشنیده بودم . مثل ark linux(؟) که به عنوان یکی از حرفه ای ترین لینوکس ها نام برد و اینکه نصبش کار هرکسی نیست . به اعتقاد اون لینوکس نمی توانست جایگزینی برای ویندوز باشد و می گفت حتی بسیاری از کارهایش را همچنان با ویندوز انجام می دهد . گفتم لینوکس را به خاطر امنیتش هم میشه انتخاب کرد ( گرچه امنیت اصلا برای من مهم نیست و با یک نود 32 مجانی و یک فایرفاکس هم می توان امنیت را در همین ویندوز هم بر پا کرد ) و واقعا درست می گفت ؛ آپدیت های امنیتی لینوکس گاهی به چند صد مگابایت می رسه که با اینترنت پرسرعت خودمون هم جواب نمی ده . حتی من با دیال آپ نتوننستم لیست آپدیت ها را کامل دانلود کنم ، چه برسه به خود آپدیت ها . گفت: اوبونتو یه توزیع مبتدیه و با مجوزی ارائه میشه که تو اون فقط نرم افزار های منبع باز و آزاد را پشتیبانی می کنه . برای همین هم اون ابتدا نمی تونی mp3 و سایر فرمت های غیر آزاد رو استفاده کنی . چون اوبوتو آزاده و پولی رو بر این بابت نمی پردازه . "

در آخر گفت زیاد خودتو خسته نکن و بیشتر از دو ساعت وقتتو برای لینوکس نذار که عاقبت نداره . 

برای کسانی که می خواهند از یک توزیع لینوکس استفاده کنند و نمی دانند کدام توزیع مناسبشان است . باید بگویم هیچ وقت مثل من روی یک توزیع ( مثل اوبونتو ) تعصب نداشته باشند . تا آخر کار از اون توزیع متنفر نشوند .اوبونتو یک توزیع سبک است که هیچ چیز ندارد  ( این حرف را از یک طرفدار متعصب اوبونتو می شنوید) . برای استفاده کردن از اوبونتو یا یک اینترنت پرسرعت  ( مگه ما اینترنت پر سرعت هم داریم ؟! ) داشته باشید یا حتما دیسک تکمیلی هما را تهیه کنید . البته اولی توصیه می شود . اما اگر نیازی به اینترنت پرسرعت ندارید . گزینه ی دوم بهتر است . اگر به دنبال جایگزینی برای ویندوز می گردید ( که احتمالا پیدا نمی کنید ) از اوپن سوزه استفاده کنید . اما برای این کار حداقل باید یک تجربه ی کوچک از نصب و کار کردن با یک توزیع آسان تر را داشته با شید تا با کارهای اشتباه دچار مشکل نشوید . این را بدانید که هزاران توزیع برای لینوکس وجود دارد. اما هیچ تفاوتی بین آنها نیست .  که بگوییم کدام یک بهتر است . تفاوت هایی که بین توزیع های مختلف وحود دارد سه چیز است . یکی نوع نصب کردن و پنجره ی installer و امکاناتی که در این هنگام به شما می دهد . دومی که از همه مهم تر است؛ برنامه هایی که بر روی توزیع نصب شده و قابلیت کار های مختلفی را به ما می دهد . ممکن است در توزیعی مانند opensuse ابزار های ماسب و زیادی از ابتدا نصب باشه اما روی اوبونتو ابزار های کم و مقدماتی . گرچه خودتان هم می توانید جدا برنامه ی دیگری نصب کنید . اما این کار هیچ وقت جای برنامه های از پیش نصب شده را نمی گیرد .  سوم اینکه از نظر ظاهری دو میز کار معروف داریم ، یکی gnome2.22 و دیگری KDE4 .این که کدام یک بهتر است به سلیقه ی خودتان برمی گردد . اما از نظر منKDE هم از نظر نرم افزار هایی که پشتیبانی می کند ( هر میز کار نرم افزار خاص خودش را پشتیبانی می کند ، البته نرم افزار هایی هستند کهkde روی چند میز کار قابلیت اجرا را دارند .)  هم از نظر گرافیکی جمع و جور تر و زیبا تر از gnome است . اگر هم می گویند KDE  شبیه ویندوز است ، چرت می گویند . شاید تنها منوی شروع آن تقلیدی از منوی ویندوز باشد که آن هم کارایی بیشتری نسبت به منوی gnome دارد . البته همه چنین ایده ای ندارند ! ( عکس روبرو ) گنوم برای من یک حالت بچگی داشت . همه چیز یک رنگ و بر آمده بود . ( توجه کنید با بر جسته فرق دارد .)

نکته ی آخر سازگاری با سخت افزار های مختلف است . اگر مثل من می خواستید لینوکس را روی یک لپ تاپ نصب کنید ، حتما سری به این سایت بزنید و چنانچه مدل لپ تاپتان در آنجا قرار نداشت . اصلا سراغ لینوکس نرود . می توانید هر روز به این سایت مراجعه کنید و ببینید لپ تاپتا به لیست اضافه شده یا نه .

امیدوارم این راهنما کمکی با شد برای دوستانی که در انتخاب توزیع مناسب گیر کرده بودند .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم

خبر رو صبح جمعه خواندم . به سایت فرند فید رفته بودم که اولین خبر نظرم را جلب کرد :"خسرو شکیبایی درگذشت . " کاملا جا خوردم . همه جا خوردن ؛ این را می شد از نظراتی که در عرض چند دقیقه گذاشته شده بود فهمید . اشکم داشت در می آمد . با در نظر  اینکه خبر زیاد واقعی نیست و جنبه ی شایعه دارد خودم را دلگرمی می دادم . چیز زیادی از او به یاد ندارم . تنها فیلمی که از او دیدم خانه ی سبز بود در سن پنج – شش سالگی .زیاد اهل سینما رفتن نبودم .  بعد از آن گه گاهی عکش رو در فیلمهای تازه ای که بازی کرده بود می دیدم . اما همین شناخت کم اوضاع را بدتر کرده بود . آرزو داشتم برای یک بار دیگر هم شده بتوانم خانه ی سبز را ببینم تا با آن خاطرات یک عمر زندگی کودکی را زنده کنم . اینچنین آرزویی داشتم و جرقه ای از داستانها و صحنه هایش احساسم را شعله ور تر می کرد . یاد  جد بزرگ افتادم که همیشه به این فکر می کردم چگونه از تابلو بیرون می آید . یاد جلساتی که مردهای خانواده دم در برپا می کردند وفتی که از این زندگی کم می آوردند ، یاد … متاسفم دیگر چیزی یادم نمی آید .

وقتی خبر را شنیدم ناگاه دلم تنگ شد. برای آن تن صدای خاصش برای آن بازی خارق العاده اش و برای آن حسی که با روحش به بیننده می داد و برای نگاهش… .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم ، یا حداقل خودمان را به نفهمی می زنیم . در دوران اوج بازیگری اش بچه بودم .برای همین چیزی از او یادم نمی آید ، اما او را با تمام وجود دوست داشتم و خواهم داشت . کاش برای یک بار که شده صدایش را می شنیدم ، فقط برای یک بار .

بگذاریم حداقل پاسخ زحماتش را با خواندن فاتحه ای بدهیم . بلکه توانسته باشیم تا حدودی به وظیفه ی خودمان عمل کنیم . ای کاش هیچ وقت فراموشش نکنیم.

مرتبط:

+ زیبا بود . تقریبا یاد خسرو شکیبایی را در دلم زنده کرد . اما با سایه ای از صدایش :

گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
.
آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟

+ دکلمه ای از او برای او

خوش عنصر

گذشتگان بر این اعتقاد بودند که بر روی کره ی زمین چهار عنصر حیاتی وجود دارد . هر انسانی از پیوستن به یکی از این عناصر به احساس خوشی دست پیدا می کند . شخصی با پیوستن به آب لذت می برد . کسی از خاک خوشش می آید و دوست دارد با آن یکی شود و با بوییدن آن احساس لذت می کند . بعضی ها با آتش اخت می گیرند ، چطوری ؟ نمی دانم .

اما من مثل خیلی های دیگر از باد خوشم می آید . آن هنگام که در مقابل نسیم دل انگیز بهاری قرار می گیرم نوعی آرامش تمام وجود مرا فرا می گیرد. در مرحله ی بالاتر از نسیم باد نیز هنگامی که به موهایم بر خورد می کند و آنها را نوازش می دهد برای من خوشایند است .

در قسمت نظرات اگر کسی از هر کدام از این عنصر ها خوشش می آید و با وجود آنها احساس آرامش می کند . نام آن را به همراه دلیل بگویند ، شاید مفید واقع شد .

هرگز آباد

خیلی از بازی های رایانه ای برای ما تجلی بخش خاطرات زیادی است . پدر و مادران ما با کارتون ها و انیمیشن های گذشته یاد دوران کودکی و حال و هوایش می افتند و ما با بازی های رایانه ای آن زمان .  بعضی از بازی های رایانه ای که در گذشته ساخته می شد بسیار زیبا تر و سرگرم کننده تر از بازی های امروزی بود ضمن اینکه خشونت و رعب و وحشت نیز در آنها کمتر یافت می شد. چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشت پیدا شدن یکی از زیبا ترین بازی های دوران کودکی ام است که در آخر به آن بازی نیز می پردازیم .

برای ما در دوران کودکی یک لوح فشرده ( با سپاس از زبان فارسی ) بود و یک دنیا بازی . با یک لوح فشرده که برایمان می آوردند ، دو – سه سال سرگرم می شدیم . دیگر از بازی های داس بگذریم که معلوم نیست  چگونه با آن خط و نقطه ی ساده ساعت ها ما را پشت رایانه میخ کوب می کرد . بررسی بسیار کوتاهی می کنیم راجع به بازی های گذشته ی خود ، هرچند دوران کودکی ما همین دیروز بود و آنچنان به گذشته دوری شباهت ندارد .

1. Prince of Persia :کمتر پیش می آمد که نام اصلی و کامل بازی را یاد یگیریم . این اسم هم تازه یاد گرفتم . قبل از آن بازی را پرنسس می نامیدم . اما چند وقت پیش فهمیدم Prince of Persia که جدیدا سر و صدای زیادی هم کرده پیشرفته ی همان پرنسس خودمان است . چیزی که از این بازی به یاد دارم . پسرکی بود با لباس های سفید و موهایی طلایی که به دنبال شاهزاده ای در قصر می گشت و عبور از موانعی مانند تیغ های فلزی که اندکی خشن می نمود . 

2. علاء الدین : مدت ها با این بازی سرگرم شدیم . با حرکات موزونی که می آمد و سیب هایی که پرتاب می کرد و با اسم های خیالی که برای شخصیت هایش می گذاشتم و با دشمنان دست و پا چلفتی وقتی از بین می رفتند دود شده و در هوا نا پدید می شدند ، بدون حتی ریختن ذره ای خون به احترام روح لطیف کودکان . اما متاسفانه هیچ وقت نتوانستم این بازی را به اتمام برسانم و در آرزوی دیدن انتهای آن ماندم .

3. هرگز آباد (never hood) : بازی که مرا به نوشتن این پست واداشت . وقتی که بچه بودم

این بازی را با اسم خمیری یاد می کردم. گرافیک زیبا و منحصر به فرد که بازی را بسیار طبیعی کرده و فضای اطراف که با خمیر ساخته شده ، همچنین شوخی ها و طنز هایی که در داستان اتفاق می افتد ، همگی از ویژگی هایی بودند که باعث خاطر انگیز کردن این بازی شدند . گرچه مدت بازی ( در صورتی که روش رفتن آن را بدانید ) به پنج- شش ساعت نمی کشد . اما با مشاهده ی بعضی از مکان ها شما می توانید مدت ها سرگرم شوید و حتی تعجب می کنید که سازندگانش چه حوصله ای داشتند که داستانی به این بلند بالایی و ریشه دار ساخته اند . نمونه ی بارز این کار را در سالنی بسیار طویل می توان یافت که انتهایش تنها یک دیسکت وجود دارد که برای به دست آوردن این دیسکت باید 30 پرده راه بروید تا به آن برسید .( در این بازی یک صحنه ی ثابت وجود ندارد و هر بار که به انتهای صفحه برسید در ایتدای صفحه بعدی قرار می گیرید ، درست مثل برگ های یک کتاب) و بر دیواره اش تمام قدمت این سرزمین نوشته شده است . برای خواندن آن حتی اگر به زبان انگلیشی هم مسلط باشید شاید بیشتر از پنج ساعت طول بکشد ( یعنی چیزی در حدود کل بازی بدون خواندن نوشته ها ) و این نشان از وقت و تخیل زیادی است که برای این بازی گذاشته اند .

پی نوشت : اگر کسی این مطلب را خواند در قسمت نظرات همین پست تعدادی از بازی های زیبایی را که در دوران کودکی با آنها سرگرم می شده نام ببرد شاید برای من و دیگران یادآور خاطرات زیادی باشد .

اکسیر زندگانی

دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم زمان بگذرد و عمرم را از دست بدهم . داشتم دفتر خاطراتم را مرور می کردم . می دیدم روز ها مثل برق باد می گذرند . صفحه اول برای سال 83 و صفحه ی آخر برای سال 87 بود ؛ بین این دو سال 5 صفحه جای می گرفت . 4 سال زندگی در 5 صفحه خلاصه شده بوده بود . اما بین مطالعه ام چشمم به کلمه ای افتاد . دست خط آشنایی نبود . من خوشحالی را این گونه نمی نوشتم . به سرعت بلند شدم. قلم و کاغذ همان نزدیکی بود . آن را برداشتم و شروع کردم به نوشتن . با دقت بسیار قلم را بر کاغذ نهادم . نوشتم . . . اما . . . ا . . . ما . . . نمی توانستم . . . نمی توانستم . هرچه سعی کردم نتوانستم بنویسم . سال ها بود . . . سال ها بود دیگر از این کلمه استفاده نمی کردم . لحظه ای به خودم آمدم . چرا چنین واژه ی پر معنی و حیات بخشی از زندگی من پاک شده بود .؟؟

یک روز بعد کاغذی برداشتم و با خط درشت ساعت ها تمرین کردم . نهایتا توانستم . . . توانستم بنویسم «خوشحالی» .همان هنگام احساسی از اعماق وجودم شروع به جوشیدن کرد . جایی پست ترین لحظه های زندگی در آنجا قرار می گرفت و حالا شادی و خوشحالی زندگی . چه کم عقل بودم من ، که چنین جایی را لایق چنین کلمه ای می دانستم. کاغذ را برداشتم و به دیوار اتاقم مستقیم روبرویم نصب کردم درست جایی که با پستر های سیاه و سفید پوشانده بودم تا برای همیشه یادم بماند که برداشتن این واژه از ذهن و دل چیزی جز سیاهی و پوچی را جایگزین نمی کند.

آفتاب پرست

گاهی فکر می کنم چقدر شبیه بک آفتاب پرست زندگی می کنم . حرکاتم ، رفتارم ، حرفهایم و فکرم … چقدر شبیه به آفتاب پرست شده . پس با افتخار می گویم من بک آفتاب پرست هستم؛ یک انسان آفتاب پرست نما .

وقتی این خصلتم را کشف کردم که بدجور رنگ عوض می کردم . رنگم به سرعت تغییر می کرد نه در برابر محیط و اطرافم بلکه در برابر انسان ها . انسان ها با من ارتباط بر قرار می کردند . من هم رنگ آنها می شدم و آنها از رفتار و حرفهایم بدشان می آمد و از من دوری می کردند. غافل از اینکه من وقتی با یک نفر اخت می گرفتم برای راحتی و نزدیکی بیشتر رنگ عوض می کردم تا دیگران احساس غریبی نکنند. آن اوایل همه چیز خوب پیش می رفت . دیگران خرابش کردند . قبلا هر انسانی یه رنگی داشت . الان مردم رنگارنگ شدن !

بعد از یک مدت از دیگران دوری کردم . دیگران هم از من دوری کردند. دیگر نه از رنگ عوض کردن آزار می دیدم و نه از سرزنش دیگران . دیگر نه من به کسی کار داشتم و نه کسی به من کار داشت . چون در ارتباط با دیگران رنج می دیدم . از این پس یاد گرفتم تا رنگم بر اثر ارتباط با محیط تغییر کند نه ارتباط با دیگران .

حالا رنگ عوض کردن برای من لذت بخش ترین کار است . حالا تمام زندگی من رنگ عوض کردن است . دوست دارم بتوانم و تحمل داشته باشم تا رنگ روح و بدنم در بهترین شرایط عوض شود.

نوروز آمد و غم آورد

فکر نکنم کسی باشد که با سال نو حال نکند . بالاخره یک سال گذشت همه چیز مانند سال ، نو و جدید می شود . اما نمی دانم … نمی دانم چرا این حس به من دست نمی دهد ؟ احساس می کنم حالا وقتش نیست … حالا موقعش نیست … الان نباید سال نو بشود ، شاید استفاده ی کافی را از این یک سال نبردم. تنها یک کار کوچک من را به این  افکار وا داشت . خیلی راحت خواستم ببینم در سال هشتاد و هفت مناسبت ها چه تغییری کرده ،لای تقویم را باز کردم …خوب 14 فروردین می افتد به چهار شنبه ، بعدش اول خرداد، اول تیر ، اول مهر و… چهارشنبه سوری می شود…بیست و نه اسفند … صفحه ی بعد اول فروردین 1388 .

کل تقویم را نگاه کردم و سپس آن را به گوشه ای انداختم . اما حسی در من شععله ور شد. سال 87 با یک نگه کردن می گذرد همان جور که سال 76 در یک چشم بر هم زدن گذشت و همان طوری که سال 88 مثل باد خواهد گذشت . دیگر برای آمدن عید و سال نو خوشحال نبودم و حول نداشتم ،در عوض آرزو ام این بود تا لحظات آرام تر بگذرند تا حداقل بتوان استفاده ی بیشتری از آنها برد. گرچه این نیز اثر نکرد ، چون اگر من می توانستم از یک سال و دقایقم بیشتر استفاده کنم دیگر نیازی به همچین آرزویی نبود.به هر حال باید سوخت و ساخت . ای کاش از لحظات زندگیمان بهترین بهره را ببریم تا هیچ وقت پشیمان نباشیم..

مُحَرم از نگاه من

چشمان بی لیاقت

صدای ناله و شیون به نهایت خودش رسیده ، همه با تمام وجودشان داد می کشند.در آن بین هستند کسای که بر سر و صورتشان می زنند و با همه ی وجود نام مبارک حضرت اباعبدالله را صدا می کنند ولی من …؟ دریغ از یک قطره اشک که از چشمانم بیاید هر چقدر هم زور زدیم ! انگار نه انگار که ما هم آدم هستیم.نمی دانم شاید تقصیر این چشم هاست . شاید چشمهایم لیاقت گریه کردن را ندارد . بالاخره این هم یک نعمت محسوب می شود و خدا خواسته و این را از ما گرفته. برای خودم افسوس می خورم.

شکارچی

شب عاشوراست . دسته همین جور جلو می رود و دیگران را نیز به سوی خود می کشاند . صدای تبل و سنج در گوش انسان می پیچد و سردی زمستان تا مغز استخوان نفوذ می کند . اما به خاطر عشقی غریب در هیچ کس سردش نیست. بعضی ها که حال سینه زدن ندارد تنها از خونشان بیرون آمده اند و ما را تماشا می کنند . حتی دختران نیز در گوشه و کنار با دسته حرکت می کنند . من در ته صف ایستاده بودم و دختری که تازه از خانه اش بیرون آمده بود نیز خودش را به ما رساند . اول فکر ردم تنها قصد عزاداری دارد اما این طور نبود…

سر و وضع خوبی نداشت ، فکر می کرد یک لباس سیاه کار را تمام می کند .به صورت عجیبی حرکت می کرد ، نمی دانستم چه کار می خواد بکند.بالاخره اومد جلو،دسته ایستاده بود.با حالت خاصی در چشمانم زل زد . من هم کاری نمی توانستم انجام دهم . هم زمان حواسم به اطراف نیز بود تا کسی مارا نبیند . حالا هدفشو فهمیده بودم . مطمئنا می خواست باهام دوست بشه . لبخندی آتشین به من زد جوری که هر کسی نمی توانست تحمل دور بودن از آن لب ها را بیاورد . شانس آوردم که توانستم خودم رو جمع و جور کنم . متاسفانه وقت بدی را انتخاب کرده بود : ماه محرم ، شب عاشورا ، در هنگام عزاداری (هر چند مختصر و بی ارزش ) با نگاه ملایمی و تقریبا خشنی که به هرکس میاتاد دست و پایش را کم می کرد بهش خیره شدم . بدون حتی یک کلمه اندکی افسوس خود و از کناره ها به جلوی صف رفت. همان هنگام دلم سوخت . برای کسانی که قرار بود طعمه ی جدید شکارچی بشوند . کسانی که پس از شکار تنها پوستشان می ارزید و گوشتشان خوراک سگ ها می شد.

یاد شعر شادمهر بخیر که گفت :

عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی     دلم رو یه روز خریدی فرداش اوردی پس دادی    

*این داستان از تخیل خودم سرچشمه گرفته اما ممکنه برای هرکسی اتفاق افتاده باشه.

 

ما هم افتخار می کنیم که اینترنت داریم

افتخار است دیگر، ممکنه پیشه هرکسی برود و حالا آمده روی سرما نشسته تا ما هم افتخار کنیم به اینکه اینترنت در حد سوپر استاندارد داریم . اشکال که نداره اگه این کار را نکنیم ، پس چه کارکنیم . می خواهیم این بار به سراغ بازار کساد کارت اینترنت برویم و ببینیم واقعا از روی ظاهر و اطلا عاتی که شرکت ها می دهند می شود تماما از کیفیت اینترنت با خبر بود؟

جدول روبرو شاید خیلی ناقص باشد اما می توان با توجه به معایب و مزایا خیلی چیزها را فهمید فعلا در نوک جدول آلفا قرار دارد که به نظر من در این مدت کم به خوبی توانسته ظاهر بشود و بهترین کیفیت ممکن را با کاملترین ساعات در اختیار مردم بگذاره . از آن طرف باران و پارس آنلاین ، اگر قلبتان کمی ضعیف است توصیه می کنم از این دو شرکت استفاده نکنید چون اتصال در آنها به قدری ضعیف است که یا خسته می شوید و رایانه را خاموش می کنید یا همان جا قلبتان از حرکت باز می ایستد و تا آخر عمر بی خیال اینترنت می شوید .

همین است دیگر اینجا ایران است ضعیف ترین کشور در ارائه ی اینترنت ، در یک وجب آن طرف تر ، در افغانستان بهتر از اینجا اینترنت ارائه می شود؟چه کنیم دیگر !

شرکت سرویس دهنده قیمت کارت مزایا و معایب
آلفا
4ماه اعتبار
Www.alphanet.ir
 50 + 10نامحدود /1400 تومان

(50 ساعت از 3-8 بامداد)

به علت اینکه شبانه است دارای سرعت بالایی می باشد . اگر حاضرید از خوابتان بزنید این بهترین گزینه است.سرعت بالا و قیمت فوق العاده دیگر خصوصیات اش است.
باران
بدون باطل شدن اعتبار
Www.barancard.net
10 نامحدود /1500تومان قیمت خوبی به نسبت خیلی از کارت ها دارد، تاریخ انقضا و باطل شدن ندارد. اما متاسفانه اتصال های سخت و قطع شدن های متوالی با سرور از معایب آن است .
پارس آنلاین
3 ماه اعتبار
http://www.parsonline.net
6 + 6 /1000 تومان
10 +10 / 1500 تومان
20 + 20 /2500 تومان
(محدود از 2-8 بامداد)
یکی از معروف ترین شرکت ها در این زمینه است . اما اتصال بدی همراه با سرعت کند و باز نکردن خیلی از صفحات باعث می شود تا حتی با با قیمت کم نیز آن را نخریم.

بذار همین جور خلوت باشه

چرا اینهمه میگن در وردپرس بیشتر درباره ی مسایل ای تی مطلب پیدا میشه؟اصلا برای چی اینهمه آدم بیکار جمع شدن تا وب لاگ بنویسن؟چرا دیگه به مطالب سرویس دهنده های پارسی نمیشه اطمینان کرد ؟اینها سوالاتیه در ذهن خیلی ها مخصوصا وبلاگ نویس ها ممکنه پیش بیاد…

شروع کردن این بحث از جایی به ذهنم رسید که واقعا هر وبلاگ ای تی خوبی رو که می دیدی پسوند وردپرس داشت و پیش انداختن این مسئله توسط دیگر وبلاگ ها هم باعث انتخاب این موضوع برای این پستم شد.شاید دلیل اینکه بیشتر وبلاگ های وردپرس درباره ی مسایل فناوری و اطلاعات مطلب می نویسن این باشه که در اون ابتدا کسانی با این سرویس دهنده ی وب آشنا بودن که مطمئنا مطالب IT رو دنبال می کردن بنابراین اولین کسانی که در وردپرس به زبان فارسی مطلب زدن ایتی نویسان بودند که درباره ی موضوع مورد علاقه ی خود که همان ای تی است نوشتند .برای همین خیلی ها که وبلاگ حرفه ای دارند هنوز با وردپرس آشنا نشدن .

لطفا تبلیغ نکنید

گرچه وردپرس یکی از بزرگترین سرویس دهنده های وب است اما خواهشن تبلیغ اینو نکنین که افراد بیشتری بیان و مطلب بنویسن خصوصا در اینجا ، شما رو نمی دونم ولی من دوست دارم وردپرس همین جوری که هست باشه و حتی اگه میشه افراد بیشتری هم به وبلاگ های میهنی برگردن این نکته رو فراموش نکنیم که من به خاطر این از بلاگفا به وردپرس اومدم که دیگه نمیشد به اون سرویس دهنده ی وبلاگ گفت بلکه در اون همه چی پیدا میشد جز جایی که اسمشو واقعا بشه وبلاگ گذاشت(البته جسارت به بعضی از حرفه ای ها نشه) وقتی هرکی که حوصله اش سر میره میاد یه وبلاگ که شاید سه ماه یه بار هم بروز نشه تو این جور جاها درست میکنه باید هم خدا رو شکر کرد که وردپرس به این خلوتی (در مقایسه با بلاگفا و امثال اینها ) و با کلی مطالب مهم و قابل اعتماد وجود داره در حالی که به مطالب وبلاگ های پارسی سرویس نمیشه اعتماد کرد چون بیشتر کپی براریه.(البته به حرفه ای ها جسارت نشه.

وبلاگی متفاوت

با توجه به موضوع فوق و با توجه به این که به شخصه بنده نیز در حال حاضر درباره ی IT مطلب می نویسم بر آن شدم تا وبلاگی متفاوت را  ارائه دهم برای همین تصمیم گرفتم با توجه به همین اندک بازدید هاو نتیجه گرفتن از این که بیشتر خوانندگان توسط موتورهای جوستجو با اینجا آشنا میشن بنابراین خوبه تا چیز هایی رو که در دیگر وبلاگ ها پیدا نمیشه رو بشه در اینجا پیدا کرد مثلا خیلی ها اگه بخوان درباره ی موضوعات پیش و پا افتاده مطلب پیدا کنن نمی تونن پس:

1.از این پس می خوام از صفر شروع به مطلب نوشتن کنم تا این وبلاگ منبع خوبی بشه درباره ی موضوعات مختلف از مبتدی تا جایی که بتونم پیشرفته.

2.سعی میکنم کمتر درباره ی مطالبی که تاریخ انقضاشون زود میگذره بنویسم تا برای همیشه قابل استفاده باشن.

3.سعی میکنم محدوده ی بیشتری از مسایل رو پوشش بدم(هر چیزی که فکرشو بکنی اعم از مرتبط با IT یا غیر مرتبط) و در عین واحد زیاد در هم برهم ، هم نشه.

قابل ذکره که اگه بخوام درباره ی همه ی مطالب اینها رو رعایت کنم مطمئنا خیلی سخت میشه و دیگه نوشتن لذتشو از دست میده برای همین.برای همین سعی میکنم کم کم این سه نکته رو جا بندازم و رعایت کنم امیدوارم شما هم منو یاری کنید(حتی اگه دو بار از اینجا هم بازدید کردی بسه)