به تماشای 3 ساعت هیجان

بعضی از فیلم پس از دیدن برای سالها در خاطر انسان ی مانند و داستانشان آنقدر زیباست که شاید در هنگام تماشا هیچ حسی نداشته باشید اما در پایان لذتی دو چندان خواهید برد. بعضی از فیلم ها هم درست بر عکس اند یعنی در هنگام دیدن آنقدر هیجان در شما ایجاد می کنند که نفستان بند می آید اما در پایان هیچ نکته ی اخلاقی برایتان باقی نمی گذارند و بعد از یک هفته به کل داستانش را فراموش می کنید . امروز می خواهم دو فیلم از این دست را برای شما معرفی کنم .

wrong turn

به نظرم رسید داستان تکراری دارد . چند دختر و پسر برای برای تفریح به خارج از شهر می روند . در آنجا ، هنگام پیاده روی نیاز به دستشویی و تلفن پیدا می کنند . اتفاقی به خانه   ای بر می خورند هنگامی که وارد آن می شوند با موارد مشکوکی مثل مغز های در یخچال و چشم های از حدقه در آمده ی انسان مواجه می شوند . در هنگام فرار ،صاحبان خانه از راه می رسند و آنها به ناچار در خانه زندانی می شوند … . ادامه ی فیلم تعقیب و گریزی نفس گیر است بین این جوانان و سه صاحب خانه که شکارچی انسان هستند و شبیه بیماران جوزامی می مانند . قاتلان این فیلم بسیار ریلکس و آرام کارشان را انجام می دهند . تا به حال ده ها نفر را گرفته ، بدنشان را تکه تکه کرده و بدون هدفی خاص به گوشه ای انداخته اند . داستان جایی به اوج می سد که مشخص می شود از پلیس هم کاری بر نمی آید و نفر باقی مانده به تنهایی باید خود و دیگری را نجات دهد .

shutter

نسبت بهwrong turn  از واقعیت دورتر است اما در طول فیلم آنقدر دلیل می آورد که شما را راضی می کند، ممکن است داستان واقعی شود . 

زوجی پس از ازدواج برای عکس برداری از مدل های ژاپنی به ژاپن می روند . آنجا هر عکسی که گرفته می شود هاله ای سفید رنگ در آن نقش می بندد . پس از تحقیقات زن مشخص می شود که کسی قصد رساندن پیامی به آنها را دارد . بقیه ی داستان را خودتان ببینید مزه اش می رود 🙂 . حالت معمایی فیلم باعث می شود که اصلا گذر زمان را احساس نکنید و تنها همراه شدن با شخصیت های داستان لذت ببرید.

برای داشتن سه ساعت هیجان این دو فیلم را به شما توصیه می کنم . البته مجبور نیستید دو تایش را با هم ببینید !:)

 

ادامه نوشته »

Advertisements

حس متفاوتی از ترس درباره ی الی

وارد سینما می شوم . جایی را انتخاب می کنم و می نشینم .سینما خالی است ، آن هم سینمای اریکه .ناراحت می شوم از اینکه دارد در حق فرهادی ظلم می شود . آخر در میان هیاهوی انتخابات هم موقع فیلم دیدن است؟! به نظر می رسد چند دقیقه ای از فیلم گذشته . با این حال با دقت به دیدن ادامه ی آن می پردازم . و شروع می شود ؛ حس متفاوتی از ترس .  با جلو رفتن فیلم مو به تنم سیخ می شود . حس می کنم اتفاقاتی در حال رخ دادن است اما نمیدانم چه اتفاقاتی ! هر چه جلو میرویم ترسم بیشتر می شود ، نوعی ترس تقریبا شبیه همان که در هنگام دیدن دایره زنگی بر من وارد می شد . آخر فرهادی این بار با “ درباره ی الی “ نیز گل کاشت .

اصغر فرهادی : نکته ی مهم این است که هیچ کس در این دنیا حتی نمی داند اسم واقعی« الی» چیست . حتی خود من !

هنگامی که به آخر فیلم می رسیم فکر می کنم این معما بود که من را می ترساند . اما امروز با خواندن مقاله ی همشهری جوان در این باره به بعد دیگری از این فیلم چند بعدی پی بردم .

در این فیلم نوع متفاوتی از ترس به نمایش در می آید . ترسی که در آن نه خون است و نه اتفاق های لحظه ای . بلکه شما را با اصرار ، ابهام ، معما و از همه مهمتر دروغ می ترساند و به مراتب اثرش از دیگر ترس ها بیشتر است . اگر هنگام دیدن فیلم نترسیدید باید بگویم که آدم عجیبی هستید چون هر کسی از این همه دروغ و سیاه نمایی می ترسد .

فیلم از همان ابتدا طوری آغاز می شود که بینده متوجه ی متفاوت بودن آن است . برای همین با تمام هوش و حواس خود آن را تا آخر دنبال می کند . فیلمنامه و کارگردانی طوری است که بیننده از همان ابتدا تمام جزییات را زیر نظر دارد تا مبادا نکته ی خاصی را از دست بدهد .

اصغر فرهادی : من شب قبل از فیلم برداری این صحنه [ اجرای پانتومیم ] به تک تک بازیگر ها پنهان از بقیه درباره ی کاری که باید می کردند گفتم و با هر کدام هم جداگانه تمرین کردم . این صحنه به صورت مستند اجرا شد و بازیگرانی که در آن سکانس بازی می کردند ، نمی دانستند قرار است بقیه چه کلمه ای را بازی کنند . حسشان در لحظه ی کشف و حدس زدن کاملا طبیعی بود .

بیشتر نکته ی قوت فیلم در کارگردانی آن خلاصه می شود و ارتباط تمامی اجزا با یکدیگر . داستان هیچ حرف جالبی برای گفتن ندارد ( خیلی ها که به دیدن آن رفتند به این خاطر از فیلم خوششان نیامد ) برای همین از دیدن سه باره و چهار باره ی فیلم به هیچ وجه خسته نمی شوید .

شخصیت الی از ابتدای فیلم (مانند دیگر شخصیت ها) در راز آلودگی نهفته است که هیچ کس آن را نمی داند این راز آلودگی باعث می شود که تا آخر فیلم همراه دیگر شخصیت ها برای شناخت او همراه شوید و از این کار لذت ببرید .

شباهت این فیلم با دایره زنگی به صورت کامل مشخص است . جایی که در هر دو فیلم رو دست خوردن از یک دختر را آشکارا حس می کنید . با این تفاوت که دختر دایره زنگی در نهایت با آزادی تمام به راهش ادامه می دهد و دخترک این فیلم به سزای اعمالش می رسد .

یکی از هدف های این فیلم سخت نشان دادن قضاوت و با دیدی دیگر شک در مورد بدی دروغ است: بهتر بود در آخر فیلم برای حفظ آبروی الی و باقی گذاشتن تصویری خوب در ذهن نامزدش دروغی گفته شود یا برای رهایی خودشان از بند گرفتاری راستی رو شود و آبروی الی از بین برود. طوری که نامزدش دیگر برایش مهم نباشد که این خبر به دست خانواده اش می رسد یا نه ؟

اصغر فرهادی: نشانه هایی در همان فضای شاد بخش اول فیلم وجود دارد که تماشاگر احساس نگرانی می کند . مثلا در همان سکانس پانتومیم که می گویید ، بعد از گفتن کلمه ی افتادن دندان در خواب – که در تعبیر مرگ را دارد – صحنه به چهره ی پسرک کات می شود .

اگر زرنگ باشید تازه در آخر فیلم می فهمید که نشانه ها همه چیز را برای شما رو می کردند و اگر هم نه مثل من تازه بعد از فیلم به این موضوع پی می برید و در حین فیلم تنها سایه از این نشانه ها بر ذهن شما می افتد . تنها حس می کنید که اتفاقی در حال روی می دهد و همه چیز مشکوک است . اگر از هیچ چیز هم سر در نیارید فیلم شما را وادار می کند تا در جهتی که آن می خواهد حرکت کنید .مثلا صحنه ی بادبادک بازی الی (که جزو زیبا ترین سکانس هاست ) یک نشانه است . هنگامی که برای آخرین بار و احتمالا اولین بار آزادی و شادی را تجربه می کند . پس از آن لبخند بر روی لبهایش خشک می شود و به دخترک می گوید : “ بیا بگیرش من باید برم .” و برای همیشه میرود . انگار می شنود ؛ ناقوس مرگ را . این نشانه ای است که حتی با دانستن آن امید به زنده بودن الی تا آخر فیلم در شما وجود دارد و تنها هنگامی که جسد او را می بینید باور می کنید که او مرده است .

اگر چه پایان فیلم نوعی بی هیجانی بود و به خاطر شروع و میانه های قوی با هر پایان دیگری جذاب تر می شد اما با یک پایان مبهم مثل عدم وجود الی از ابتدا فیلم ، تاثیر اخلاقی خود که چند وجهی بودن دروغ بود را از دست می داد . اثری که فیلم درباره ی الی بر من گذاشت این بود که از این پس کاملا مراقب اطراف و رفتار اطرافیانم باشم . کسی را به راحتی شناخته شده نپذیرم و مبنی را به دروغ بودن بگیرم نه حقیقت .

اصغر فرهادی :یکی از اولین جرقه های فیلم یک تصویر بود . من تصویر مردی را می دیدم که در بعد از ظهر سردی با لباس خیس کنار دریا ایستاده و منتظر است که جنازه ی کسی از دریا بیاید … دریا واقعا عجیب است . هم تجسم بهشت در آن است و هم تجسم جهنم …

+ نوشته ی این وبلاگ و سایر نوشته ها اعم از وبلاگ ، مجله و هر رسانه ی مکتوبی به هیچ وجه صرف مطلع شدن از داستان ، جای دو بار دیدن فیلم را نمی گیرد . با این که نمایش فیلم در بسیاری از سینماها برداشته شده اما پیشنهاد می کنم برای حمایت از این شاهکار بزرگ هم که شده حتما سینمایی را جور کرده و آن را ببینید .

+ نوشته ی بامدادی در این باره

+ گفته های اضغر فرهادی برگرفته از گزارش روزنامه ی اعتماد ملی شماره های 944 ، 945 می باشد .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود .

برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

ترسم رسد که روزی …

بازی های وبلاگی همیشه جذاب بوده مثل موضوع این دفعه که درباره ی ترس است .

الان یک ساعته دارم به این فکر می کنم که من از چی می ترسم اما به نتیجه ای نمی رسم . نمی خواهم خودم را بزرگ جلوه دهم . نمی خواهم بگویم که “ ببینید من از هیچ چیز نمی ترسم “  . شاید در این لحظه خودم را به موش مردگی می زنم . اما باور کنید هرچه به ذهنم فشار آوردم نفهمیدم از چه می ترسم . می شود کمی عمقی تر نگاه کرد ؟

ذهنم را آزاد می کنم … در تاریکی ها غوطه ور هستم . به دنبال هدفم می گردم . “من از چه می ترسم “ . این جمله مدام در من می پیچد ؛ با آهنگی سهمگین و ترسناک .

می ترسم … می ترسم که معدلم کم شود … می ترسم که بعد از این همه جان کندن در دانشگاهی که می خواهم قبول نشوم … می ترسم زندگی آینده ام که شب و روز را برای فکر کردن و نقشه کشیدن به آن گذراندم تباه شود …اگر فرزندانم کاری جز آبرو ریزی کردن نداشته باشند ؛ چه ؟ می ترسم به آرامشی که همیشه در تصورم بود نرسم … اگر آخر عمری تنها در خانه ای بمانم چه ؟ نکند هیچ کس دیگر سراغم نیاید …. نکند عاقبت من هم شبیه آئورلیانویی باشد که به تنهایی در خیابان های متروکه قدم می زد و خاطرات دهکده اش را مرور می کرد …   آن وقت باید سوی قبله دراز بکشم و نگاهم به ثانیه شمار باشد تا کی بالاخره موقعش می شود که بروم … می ترسم که در  آن دنیا آن طور که فکر می کردم جایی برای من نباشد … نکند خداوند آن طور که بقیه می گویند نباشد … نکند من را نبخشد ؛ آن وقت چه؟ بنشینم به ثانیه شمار نگاه کنم … تا ابد در عذاب خواهم ماند … مگر می شود خدا بخشنده نباشد من تمام زندگی ام را بر بخشندگی خدا پایه ریزی کرده بودم حالا به آن دنیا رسیدم می گویند اشتباه فکر کردی …چه کار کنم ؟ دستم به کجا بند است ؟ … فاجعه ست … و در آخر می ترسم که روزی از همه چیز نا امید شوم و این افکار لعنتی به سوی من هجوم بیاورند .

از افکار چرتم که نمی دانم مرا با خود کجا می برد بیرون می آیم . حال ذهنم  این موجود بی افسار را در اختیار دارم . کمی فکر می کنم .

حالا که با خودم فکر می کنم ، می بینم چیزهای زیادی وجود داشت که از آن می ترسیدم اما همیشه امیدوار به زندگی ادامه می دادم و اصلا به روی دادن آنها هم تصور نمی کردم . فقط آرزو می کنم تصورم از خداوند درست باشد . آرزو می کنم اگر همه مرا ترک کردند او مرا ترک نکند … تنها آرزویم این است .

+ از شینا دوست مجازیم دعوت می کنم با افکار ایده آلش در این بازی ترسناک شرکت کند .

مرتبط :

با عشق، آن سوی خطر جایی برای ترس نیست؟

 بزرگترین ترس‌های حدیثه

جدیدترین مطالب وبلاگ را از طریق فید Billboard_Feed_32x32 دنبال کنید . برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

مولتی داستان

هنگامی که می خواستم درباره ی این فیلم ( خانه ی ارواح – the house of the spirits ) بنویسم نمی دانستم از کجا شروع کنم . این فیلم با هنرمندی و ظرافتی موشکافانه موضوع های زیادی را در برابر خود داشت ..   انسان برای به دست آوردن خواسته هایش بسیار تلاش می کند. اما چه فایده که آنها را خیلی راحت از دست می دهد . استبان (esteban) نیز از این گونه انسان هاست که سال های زیادی تلاش می کند ، ثروت کسب می کند اما آخر سر دیر می رسد و همسر مورد علاقه اش را از دست می دهد . این گوشه ای از کار است . هنگامی که بعد از سال ها زندگی و تلاش برای کسب قدرت و ثروت ، همان قدرت بر علیه اش بر می خیزد . تمام زندگی اش زیر قدرتی که خود درست کرده بود خرد می شود . نمی دانم از آنجا بگویم که باز هم انسان ها خام خواسته های نفسانی خود می شود و با لحظه ای غفلت باید ننگ آن را بر دوش بکشند . در فیلم beowulf پسری هیولایی ننگ زندگی شد ولی در خانه ی ارواح پسری از طبقه ی فقیران و افراد بی شخصیت که بعد از کسب قدرت ، گرچه زیاد به پدرش کاری ندارد اما دست به کارهایی می زند که زندگی پدر را به تباهی می کشاند . از سرنوشت بگویم و کارهای ناشایستی که خودمان با پنهانی انجام می دهیم اما نمی دانیم که بالاخره روزی به سراغمان می آید و گریبان گیر خودمان میشود . روزی همان بلا ها بر سر همسر و فرزندانمان می آید و ما فکر می کردیم که آنها از همه مخفی هستند .

  شاید داستان فیلم درباره ی نفرین باشد . یعنی می توان گفت نفرین ها به نوعی عملی نمی شوند ؟ همان جور که خواهر استبان برادرش را نفرین کرد . او نفرین کرد که استبان در تنهایی و ترس بمیرد . اما عاقبت خودش در خانه ای متروکه ، تنها و در حالی که چهره اش از ترس آشفته بود ، مرد .

ما انسان ها افراد را به خوبی نمی شناسیم .به نظر دیگران نیز در این رابطه توجه نمی کنیم . ابتدا از آنها متنفریم و حتی قصد جانشان را می کنیم . اما بعدا جان آنها را نجات می دهیم .

خانه ی ارواح بر خلاف نام گول زننده ی خود (که انسان را یاد فیلم های تخیلی و ترسناک می اندازد) هیچ رابطه ای با داستان فیلم ندارد . شاید نامش هم مانند داستانش مرموز است و رابطه ای نامرئی با آن دارد ؟ به قدری داستان فیلم هیجان انگیز و جالب است که کسی سراغ تصویر برداری و صدا و اینجور چسز ها نمی رود .

خلاصه ی داستان : کلارا دختری که به علت قدرت درونی فوق طبیعی اش از حوادث قبل از وقوع مطلع می شود . پس از مرگ خواهرش خود را مسئول دانسته و دیگر لب به سخن باز نمی کند . تا اینکه خواستگار خواهر از دست رفته اش برای خواستگاری او می آید ، اما …