عشق یا خون [ نگاهی به فیلم سینمایی شهر زیبا ]

" توجه: این نوشته تنها حاصل برداشت های ذهنی من پس از دیدن فیلم بوده و به هیچ وجه یک نقد حرفه ای و یکدست نیست ."
دیگر با اطمینان می توانم بگویم هر وقت فرهادی در فیلمی دست ببرد آن فیلم تبدیل به یک شاهکار می شود البته اینها را بعد از دیدن " شهر زیبا " میگویم .  
قضاوت کنید عشق یا خون ! " اگه من یه روزی عاشق بشم نمی تونم فراموشش کنم حتی به خاطر جون یکی دیگه " اکثرا خیلی راحت می گن فراموش می کردم اما وقتی پای عشق برایشان در میان می افتد دیگر این جوری راحت سخن نمی گویند، چون حالا پای قضاوتی سخت در میان است . آیا حاضری عشقت را فراموش کنی ؟
داستان فیلم درباره ی نوجوانی به نام اعلا است که برای گرفتن رضایت از پدر کسی که به دست رفیق اش کشته شده از کانون بیرون می آید و همراه خواهر رفیقش(ترانه علیدوستی) برای جلب شاکی می کوشد . قاتل برای اینکه عاشق دختر بوده و دلش نمی خواسته او را به شخص دیگری دهند او را کشده . در پی این درگیری ها و گرفتن رضایت از شاکی داستانی مشابه برای پسر پیش می آید و او درگیر انتخابی سخت میان عشقش و خون رفیقش می شود .
تغییر خط داستان در یک ربع آخر بسیار حرفه ایست طوری پسر اصل هدفش، که آزادی رفیقش بود را فراموش کرده و در پی عشق خودش می تازد و دیگر ماجرای رضایت شاکی در داستانی عاشقانه گم می شود .
نمایش دختر به عنوان جنس لطیف و شخصی معصوم که دیگری را به بازی می گیرد؛ بار دیگر در این فیلم تکرار می شود . دختر را موجودی نشان می دهد که در نبود مرد بالای سرش از بین میرود و هنگامی که پسر را برای خودش حس می کند نوعی آرامش و خوشبختی در وجودش می افتد . این اتفاق در صحنه ی انتظار کشیدن برای دیدن پسر کاملا آشکار است . 
بعضی از صحنه ها به قدری زیبا کار شده که دیدن چندین باره ی آنها هم مرا خسته نمی کند . یکی از دلایل این زیبایی بازی خارق العاده ی ترانه علیدوستی است که به راحتی با حالت چهره اش از پس بسیاری از صحنه ها بر آمده .
زیباترین سکانس فیلم جایی است که اعلا و فیروزه در رستوران مشغول صحبت کردن هستند در همین سکانس چند دقیقه ای رابطه ی بینشان چنان اوج می گیرد که احساس مالکیت در حرکات پسر دیده می شود و لحظاتی بعد فیروزه با با احساس اشتباه و پشیمانی نوعی دست رد به سینه ی اعلا می زند . شاید بتوان این قسمت را بهترین و متفاوت ترین سکانس در سینمای ایران و جهان به شمار آورد . به نظر شما قرار دادن حالات خوشحالی ، عشق، صمیمیت، حیا ، خجالت، پشیمانی،مالکیت ، قدرت و نفرت در یک سکانس 5 دقیقه ، با بیانی روان و پایدار نمی تواند بهترین باشد؟!
کل فیلم شامل درگیری های تامتعادل عاشقانه است که با داستان اصلی گره می خورد اما در آخر هدف قرار می گیرد .
نشانه های فرعی باز هم نقشی اساسی برای رمز گشایی از داستان دارند . در طول فیلم صدای قطار با پیام از دست رفتن ، صدای نوزاد با پیام تنش و آزردگی ، سیگار کشیدن برای بی اهمیتی به خواسته ها از این موارد است .   
باز هم فیلم با پایانی گنگ تمام می شود تا مخاطب را اول از همه وادار به فکر کردن کند سپس او را باری دیگر به دیدن فیلم ترغیب کند . مطمئنم که اگر فیلم چنین پایانی نداشت من هم چنین پستی در وبلاگم نداشتم !
در پایان اعلا که به دنبال عشقش آمده و دیگر اهمیتی به آزادی دوستش نمی دهد با در پسته مواجه می شود و فیروزه با یک نخ سیگاری که می کشد جوابش را برای بیننده بیان می کند ( همین سیگار کشیدن در سکانس رستوران به معنای بی اهمیتی به علاقه ی اعلاست ) تا در سکانس آخر با صدای صوت و حرکت قطار نشان از دست رفتن خواسته و با صحنه های بریده بریده قدم زدن معنای نرسیدن به هدف را برای بیننده های نکته بین بیان کند .  

پست های مرتبط

ادامه نوشته »

Advertisements

حس متفاوتی از ترس درباره ی الی

وارد سینما می شوم . جایی را انتخاب می کنم و می نشینم .سینما خالی است ، آن هم سینمای اریکه .ناراحت می شوم از اینکه دارد در حق فرهادی ظلم می شود . آخر در میان هیاهوی انتخابات هم موقع فیلم دیدن است؟! به نظر می رسد چند دقیقه ای از فیلم گذشته . با این حال با دقت به دیدن ادامه ی آن می پردازم . و شروع می شود ؛ حس متفاوتی از ترس .  با جلو رفتن فیلم مو به تنم سیخ می شود . حس می کنم اتفاقاتی در حال رخ دادن است اما نمیدانم چه اتفاقاتی ! هر چه جلو میرویم ترسم بیشتر می شود ، نوعی ترس تقریبا شبیه همان که در هنگام دیدن دایره زنگی بر من وارد می شد . آخر فرهادی این بار با “ درباره ی الی “ نیز گل کاشت .

اصغر فرهادی : نکته ی مهم این است که هیچ کس در این دنیا حتی نمی داند اسم واقعی« الی» چیست . حتی خود من !

هنگامی که به آخر فیلم می رسیم فکر می کنم این معما بود که من را می ترساند . اما امروز با خواندن مقاله ی همشهری جوان در این باره به بعد دیگری از این فیلم چند بعدی پی بردم .

در این فیلم نوع متفاوتی از ترس به نمایش در می آید . ترسی که در آن نه خون است و نه اتفاق های لحظه ای . بلکه شما را با اصرار ، ابهام ، معما و از همه مهمتر دروغ می ترساند و به مراتب اثرش از دیگر ترس ها بیشتر است . اگر هنگام دیدن فیلم نترسیدید باید بگویم که آدم عجیبی هستید چون هر کسی از این همه دروغ و سیاه نمایی می ترسد .

فیلم از همان ابتدا طوری آغاز می شود که بینده متوجه ی متفاوت بودن آن است . برای همین با تمام هوش و حواس خود آن را تا آخر دنبال می کند . فیلمنامه و کارگردانی طوری است که بیننده از همان ابتدا تمام جزییات را زیر نظر دارد تا مبادا نکته ی خاصی را از دست بدهد .

اصغر فرهادی : من شب قبل از فیلم برداری این صحنه [ اجرای پانتومیم ] به تک تک بازیگر ها پنهان از بقیه درباره ی کاری که باید می کردند گفتم و با هر کدام هم جداگانه تمرین کردم . این صحنه به صورت مستند اجرا شد و بازیگرانی که در آن سکانس بازی می کردند ، نمی دانستند قرار است بقیه چه کلمه ای را بازی کنند . حسشان در لحظه ی کشف و حدس زدن کاملا طبیعی بود .

بیشتر نکته ی قوت فیلم در کارگردانی آن خلاصه می شود و ارتباط تمامی اجزا با یکدیگر . داستان هیچ حرف جالبی برای گفتن ندارد ( خیلی ها که به دیدن آن رفتند به این خاطر از فیلم خوششان نیامد ) برای همین از دیدن سه باره و چهار باره ی فیلم به هیچ وجه خسته نمی شوید .

شخصیت الی از ابتدای فیلم (مانند دیگر شخصیت ها) در راز آلودگی نهفته است که هیچ کس آن را نمی داند این راز آلودگی باعث می شود که تا آخر فیلم همراه دیگر شخصیت ها برای شناخت او همراه شوید و از این کار لذت ببرید .

شباهت این فیلم با دایره زنگی به صورت کامل مشخص است . جایی که در هر دو فیلم رو دست خوردن از یک دختر را آشکارا حس می کنید . با این تفاوت که دختر دایره زنگی در نهایت با آزادی تمام به راهش ادامه می دهد و دخترک این فیلم به سزای اعمالش می رسد .

یکی از هدف های این فیلم سخت نشان دادن قضاوت و با دیدی دیگر شک در مورد بدی دروغ است: بهتر بود در آخر فیلم برای حفظ آبروی الی و باقی گذاشتن تصویری خوب در ذهن نامزدش دروغی گفته شود یا برای رهایی خودشان از بند گرفتاری راستی رو شود و آبروی الی از بین برود. طوری که نامزدش دیگر برایش مهم نباشد که این خبر به دست خانواده اش می رسد یا نه ؟

اصغر فرهادی: نشانه هایی در همان فضای شاد بخش اول فیلم وجود دارد که تماشاگر احساس نگرانی می کند . مثلا در همان سکانس پانتومیم که می گویید ، بعد از گفتن کلمه ی افتادن دندان در خواب – که در تعبیر مرگ را دارد – صحنه به چهره ی پسرک کات می شود .

اگر زرنگ باشید تازه در آخر فیلم می فهمید که نشانه ها همه چیز را برای شما رو می کردند و اگر هم نه مثل من تازه بعد از فیلم به این موضوع پی می برید و در حین فیلم تنها سایه از این نشانه ها بر ذهن شما می افتد . تنها حس می کنید که اتفاقی در حال روی می دهد و همه چیز مشکوک است . اگر از هیچ چیز هم سر در نیارید فیلم شما را وادار می کند تا در جهتی که آن می خواهد حرکت کنید .مثلا صحنه ی بادبادک بازی الی (که جزو زیبا ترین سکانس هاست ) یک نشانه است . هنگامی که برای آخرین بار و احتمالا اولین بار آزادی و شادی را تجربه می کند . پس از آن لبخند بر روی لبهایش خشک می شود و به دخترک می گوید : “ بیا بگیرش من باید برم .” و برای همیشه میرود . انگار می شنود ؛ ناقوس مرگ را . این نشانه ای است که حتی با دانستن آن امید به زنده بودن الی تا آخر فیلم در شما وجود دارد و تنها هنگامی که جسد او را می بینید باور می کنید که او مرده است .

اگر چه پایان فیلم نوعی بی هیجانی بود و به خاطر شروع و میانه های قوی با هر پایان دیگری جذاب تر می شد اما با یک پایان مبهم مثل عدم وجود الی از ابتدا فیلم ، تاثیر اخلاقی خود که چند وجهی بودن دروغ بود را از دست می داد . اثری که فیلم درباره ی الی بر من گذاشت این بود که از این پس کاملا مراقب اطراف و رفتار اطرافیانم باشم . کسی را به راحتی شناخته شده نپذیرم و مبنی را به دروغ بودن بگیرم نه حقیقت .

اصغر فرهادی :یکی از اولین جرقه های فیلم یک تصویر بود . من تصویر مردی را می دیدم که در بعد از ظهر سردی با لباس خیس کنار دریا ایستاده و منتظر است که جنازه ی کسی از دریا بیاید … دریا واقعا عجیب است . هم تجسم بهشت در آن است و هم تجسم جهنم …

+ نوشته ی این وبلاگ و سایر نوشته ها اعم از وبلاگ ، مجله و هر رسانه ی مکتوبی به هیچ وجه صرف مطلع شدن از داستان ، جای دو بار دیدن فیلم را نمی گیرد . با این که نمایش فیلم در بسیاری از سینماها برداشته شده اما پیشنهاد می کنم برای حمایت از این شاهکار بزرگ هم که شده حتما سینمایی را جور کرده و آن را ببینید .

+ نوشته ی بامدادی در این باره

+ گفته های اضغر فرهادی برگرفته از گزارش روزنامه ی اعتماد ملی شماره های 944 ، 945 می باشد .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود .

برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

تفکری نه چندان عمیق در جمله ی حکیمانه ی ” پیوندتان مبارک “

اصل کار یک وبلاگ به اشتراک گذاشتن اعقادات و تجربیات تازه است . یک وبلاگ که اخبار هر روز را منتشر می کند تنها یک خبرنامه ی ساده است و کارش به اندازه وبلاگی که از تجربیات یک فرد تشکیل شده ارزش ندارد . چون آن تجربیات و اعتقادات مخصوص ذهن یک انسان است و هیچ جای دیگر پیدا نمی شود .من هم برای همین وبلاگ می نویسم . تا اعتقاداتم را با دیگران به اشتراک بگذارم .

یکی از راه های کمال انسان شناخت این است که اصلا برای چه به این دنیا آمده و اینکه فلسفه ی هر چیز مخصوصا دستوراتی را که خدا داده بداند . یکی از دستوراتی که خداوند به انسان داده این است که او باید ازدواج کند . گرچه در دین هیچ چیز اجباری نیست اما یک از در های کمال ازدواج است . حال نه تنها انسان بلکه تمامی موجودات “ جفت جفت آفریده شده اند “ . بعد از کلی تفکر به نتایج جالبی رسیدم که آنها را برای شما بازگو می کنم . این نوشته ها به هیچ وجه موثق نیست ، بلکه از تفکرات خودم و مطالبی که در گوشه کنار  خوانده ام به وجود آمده و تنها قرار است این ها را در زندگی خود لحاظ کنید ( اگر پذیرفتید ) نه اینکه کاملا به آن عمل کنید .

از نظر من فلسفه ی ازدواج دو چیز است :

1.شاید به خیلی ها بر بخورد مخصوصا به جنس مونث ،پس اگر جنبه ندارید از این مورد اول بگذرید . می شود گفت که زن تنها یک وسیله است . یک وسیله است برای مرد . یکی از وسیله های شیطان برای منحرف کردن انسان ( مخصوصا مرد ) همین زن است و در ابتدای خلقت هم یکی از دلایلی که برای خلقت زن گفته شده تنهایی آدم است . همچنین گفته شده :” کسی که در ابتدای جوانی ازدواج کند یکی از راه های شیطان بر او بسته می شود “. پس می توان گفت که یکی از دلایل ازدواج از بین رفتن یکی از راه های گناه بر مرد است (البته این امر برای زنان هم صدق می کند، اما کمتر … شاید هم من به عنوان جنس مذکر اشتباه می کنم  ) البته اگر هم زن را یک وسیله فرض کنیم باید دانست که وسیله ی با ارزشی است . همان طور که بسیاری از موفقیت ها بعد از ازدواج نائل انسان می شود . به هر حال این هم یک نوع دیدگاه است دیگر .

2.می شود گفت که انسان جزئی از خداست ؛ جز کوچکی از او . او در ابتدای آفرینش از آسمان هبوط کرد و حالا وظیفه اش در این دنیا این است که خود را کامل کند . باید نواقص خود را بر طرف کند ، ویژگی های خود را به خدا نزدیک کند ( در این باره مقدار بسیار کم است و مسلما هیچ بنی بشری نمی تواند توانایی های خود را به خدا برساند ) تا بتواند برای ابد در کنارش زندگی کند . حال کسی که ازدواج میکند در حقیقت روح و جسم ( مخصوصا روح ) خود را با دیگری پیوند داده . فرض کنید دو کره ای که دارای حفره های بسیار زیادی هستند را به صورت مجازی داخل هم کنیم ! هر کدام در قسمت خاصی سوراخ دارند و وقتی درون هم قرار می گیرند می توانند یکدیگر را بپوشانند و یک کره ی کامل تر به وجود بیاورند . جالب تر اینکه اگر دو کره ( با حجم های متفاوت ) در نقطه مشترکی دارای نقص باشند وقتی درون هم قرار می گیرند انتهای یکی از حفره ها ، ابتدای دیگری می شود  و عمق سوراخ بزرگتر می شود .  همین اتفاق دقیقا برای انسان می افتد . دو فرد که با هم ازدواج می کنند نواقص یکدیگر را بر طرف می کنند . هریک اعتقاداتش را به آن یکی تحمیل می کند تا یک اعتقاد واحد و پایدار به وجود بیاید . پس بر خلاف نظر بسیاری دو فرد اگر وجوه مشترکی داشته باشند اصلا به درد یکدیگر نمی خورد و مطمئنا پس از مدتی از یکدیگر خسته می شوند .در عین حال ممکن است با ایجاد تشابه هر دو در نقطه ای دارای نقص باشند که در این صورت ناقص تر می شوند ( عمق حفره بیشتر می شود ). در ازدواج سازگاری مهم است نه تشابه یعنی انسانی مناسب است که تحمل فردی متفاوت را در کنار خودش داشته باشد ، انعطاف پذیر باشد و گفته های او را با بحث و جنگ و جدل بپذیرد . حتی اگر هم نپذیرفت باز هم او را دوست داشته باشد و در کنارش زندگی کند .  برای شما سخت نیست که انسانی شبیه به خود را برای مدتها در کنارتان تحمل کنید . کسی که هر چه به او می گویید قبول کند ، بدون هیچ بحثی . دانسته های شما را او هم بداند و ویژگی های شما را او هم داشته باشد … دیگر چه نیازی به دوستیست ؟

حال ببینید که این عمل عارفانه و جدی در جامعه ی امروزی چقدر پیش پا افتاده و لوس به نظر می آید . دو فرد بدون در نظر گرفتن ویژگی های یکدیگر با هم ازدواج می کنند . دلیل انتخاب یکدیگر را هم علاقه بیان می کنند . حال اینکه بیشتر این علایق به خاطر ظاهر طرف به وجود می آید . هنر هم نکرده . دختر زیبایی را می بیند و عاشقش می شود ! و این را در نظر نمی گیرد که هر کس دختر زیبایی ببیند خوشش می آید . این را بدانیم که برای هر کس در این کره ی خاکی یک جفت در نظر گرفته شده که با آن خوشبخت می شود ( عشق ارتباط ارواح با یکدیگر است نه اجسام . دو فرد که عاشق یکدیگر هستند هیچ احتیاج ندارند درباره ی علاقه مندی هایشان با یکدیگر صحبت کنند . یا برای ساعت ها به هم زل بزنند و قیافه ی هم را وار انداز کنند . همین که در کنار یکدیگر بنشینند آرامش خاصی پیدا می کنند ؛ کافی است . حتما لازم نیست جسم هایشان با هم ارتباط بر قرار کند همین که کنار هم اند روح ها کار خودشان را می کنند) . در این میان به پسرها از همه بیشتر فشار می آید . دیگر در این دوره زمانه به کسی که خانه ، ماشین ، شغل عالی ، پول و مدارک عالیه نداشته باشد زن نمی دهند . بعد هم که طرف با هزار بدبختی اینها را جور کرد مهریه ، خان بعدی است . به نیت تاریخ تولد دختر به سال اقلیدسی(!) مهریه تعیین می شود تا اگر احیانا به دختر خانمشان در زندگی فشار اندکی آمد سریعاً به خانه پدری برگشته و تا هفت نسلش تامین باشند .تازه خوبه شیر بها و این جور چیز ها کمتر شده وگرنه پسر بیچاره کلی هم آنجا پیاده می شد . ازدواج هایمان رسما به یک معامله تبدیل شده : شغل +قیافه+ مدرک + خانه +تامین حقوق ماهیانه ی زن +  n تا سکه + عشق ، صفا ، صمیمیت ، مهربانی ، لطافت و… = دختر ترشیده ی ما

از این ها که بگذریم … بگذارید بگم … دستم تازه گرم شده … مراسم ازدواج به بدترین نحو بر گزار میشه . به رسم و رسومات کاری ندارم این ها همه نظر من است که می خوانید ! به جز 30 مرحله ی اول که شامل بله برون و عروس کشون و عروس برون و نامزدی و عقد و… است ، به عروسی می پردازیم . چه دلیلی داره آدم این همه در عروسی ها خرج کنه ؟ اصلا چه دلیلی داره آدم انقدر شاد باشه .این همه خوشحالی برای چیست برای اینکه دو نفر دیگر به هم می رسند تو خوشحالی ؟

چند وقت پیش عروسی دعوت بودم که اصلا بهم نچسبید . انواع ظلم و رو کم کنی ها در آن دیده شد . از داماد شروع می کنیم ( که این طرفی بود ) کسی که تا دیروز باهاش تو کوچه تمرین فوتبال می کردم حالا به عنوان داماد داشت از در وارد می شد و خیلی جالب اصلا که تحویل گرفته نشدم هیچ در دو مرحله هم به وجود خودم در آنجا شک کردم . دختران فامیل (از آن طرف ) هم اینقدر جیغ های بنفش کشیدند که تا یک هفته با آرام بخش می خوابیم ! دو نفر از عزیزان هم در آخرهای مراسم به قصد هم نشینی با اسید معده یمان به دیار باقی شتافتند  . البته با کمی دقت می شد فهمید که تنها یکیشان قبل از مرگ طمع چاقوی قصاب را چشید ؛ دیگر در فراق اولی آنقدر نعره زد که فکر کنم قبلش سر به نیست شد بود و دیگر نتوانست سرعت حرکت چاقو را بر روی پوست گردنش احساس کند . به اینها هم می گویند خوشحالی . تازه همه ی اینها هم آخر مجلس با حرف های حکیمانه ی پدر و مخصوصا مادر در باب اینکه  “ تو دیگه داری میری (مترادف عبارت رفتنی هستی )! من دخترم رو اول به خدا می سپارم بعد به پسر شما . “ عروس و داماد هم که تا چند لحظه ی پیش در پوست خود جا نمی شدند در این لحظه گوله گوله اشک می ریزند . و مادر عروس آنچنان غرق در حرفهایش شده بود که انگار قرار است دنیایش با دخترش جدا شود .

ازدواج به نظر من آنقدر محترم و جدی هست که باید از این به بعد پای کارتهای عروسی نوشت : … همراه بانو به صرف چند دقیقه سکوت .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32  برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود . gmail_thumb41

شب خوش

بعضی از لحظه ها برای انسان به قدری مهم و عزیز است ، که آدم تا عمر دارد ؛ یادش نمی رود . کم پیش می آید که انسان با عزیزترین فرد زندگی اش ، کسی که در تمام خاطرات زیبای کودکی اش نقش داشته ؛ پس از مدت ها بتواند لحظاتی تنها بماند . این اتفاق برای من افتاد . گاهی که به گذشته می اندیشم می بینم که بین من و او فاصله ی خیلی کمی بود اما چند چیز ما را از هم جدا کردند . اولینش درس بود . درس مهربانی و لطافت را از او گرفت و او را از من . در طول زندگی ام هیچ وقت دل خوشی از درس نداشتم همیشه سعی کرده ام تا درس را تفریحی بخوانم و زندگی ام را فدای آن نکنم .

کم کم فراموشش کردم . به خودم پذیراندم که دوستم ندارد و برای اثبات آن هزار دلیل می آوردم . اما این پایان همه چیز نبود . گاهی اوقات به فکر فرو می رفتم و آرزو می کردم تا باری دیگر لحظه های شیرین کودکی را با او می گذراندم . لعنت می کردم هر آنچه را که بین ما فاصله انداخت از ته دل و جان .

اما بالاخره توانستم لحظاتی را با او بگذرانم .( دیگر احساس گذشته را نسبت به او نداشتم . همان طور که او هیچ احساسی نسبت به من نداشت . ازش متنفر شده بودم) .

آن شب میزبان ما کوچه های تاریک بود . به دنبال هدفمان در آنجا راهپیمایی می کردیم . هدفی که برای من تنها یک بهانه بود ؛ برای او . از سردی هوا فکم به شدت تکان می خورد. جلوی خودم را گرفته بودم تا صدای دندان هایم را نشنود. عضلاتم صفت و منقبض شده بود . نمی دانم این گرفتگی شدید ماهیچه هایم به دلیل سرما بود یا دلیل دیگری داشت . او هم سردش شده بود . دوست داشتم وقتی سردش شد دستهایش را توی دستم می گرفتم … لباس خودم را به او می دادم تا ذره ای ناراحت نبینم اش اما نشد . دوست داشتم جلوی من هر دفعه از جیبش پول در نمی آورد . دوست داشتم وقتی دستم را توی جیبم می بردم به خالی بودن آن پی نمی بردم تا با پوزخند کوبنده ی او مواجه شوم . دوست داشتم تا وقتی نظرم را می پرسید شونه هایم را بالا نمی انداختم تا از ته دل تحقیرم نکند . دوست داشتم من تصمیم می گرفتم … و خیلی چیز های دیگر دوست داشتم که برآورده نشد … در کنار او احساس آرامش می کردم . کم کم سر ما را از یاد بردم . دیگر چیزی نفهمیدم .

ای کاش دوباره در چنین موقعیتی قرار بگیرم .