تفکری نه چندان عمیق در جمله ی حکیمانه ی ” پیوندتان مبارک “

اصل کار یک وبلاگ به اشتراک گذاشتن اعقادات و تجربیات تازه است . یک وبلاگ که اخبار هر روز را منتشر می کند تنها یک خبرنامه ی ساده است و کارش به اندازه وبلاگی که از تجربیات یک فرد تشکیل شده ارزش ندارد . چون آن تجربیات و اعتقادات مخصوص ذهن یک انسان است و هیچ جای دیگر پیدا نمی شود .من هم برای همین وبلاگ می نویسم . تا اعتقاداتم را با دیگران به اشتراک بگذارم .

یکی از راه های کمال انسان شناخت این است که اصلا برای چه به این دنیا آمده و اینکه فلسفه ی هر چیز مخصوصا دستوراتی را که خدا داده بداند . یکی از دستوراتی که خداوند به انسان داده این است که او باید ازدواج کند . گرچه در دین هیچ چیز اجباری نیست اما یک از در های کمال ازدواج است . حال نه تنها انسان بلکه تمامی موجودات “ جفت جفت آفریده شده اند “ . بعد از کلی تفکر به نتایج جالبی رسیدم که آنها را برای شما بازگو می کنم . این نوشته ها به هیچ وجه موثق نیست ، بلکه از تفکرات خودم و مطالبی که در گوشه کنار  خوانده ام به وجود آمده و تنها قرار است این ها را در زندگی خود لحاظ کنید ( اگر پذیرفتید ) نه اینکه کاملا به آن عمل کنید .

از نظر من فلسفه ی ازدواج دو چیز است :

1.شاید به خیلی ها بر بخورد مخصوصا به جنس مونث ،پس اگر جنبه ندارید از این مورد اول بگذرید . می شود گفت که زن تنها یک وسیله است . یک وسیله است برای مرد . یکی از وسیله های شیطان برای منحرف کردن انسان ( مخصوصا مرد ) همین زن است و در ابتدای خلقت هم یکی از دلایلی که برای خلقت زن گفته شده تنهایی آدم است . همچنین گفته شده :” کسی که در ابتدای جوانی ازدواج کند یکی از راه های شیطان بر او بسته می شود “. پس می توان گفت که یکی از دلایل ازدواج از بین رفتن یکی از راه های گناه بر مرد است (البته این امر برای زنان هم صدق می کند، اما کمتر … شاید هم من به عنوان جنس مذکر اشتباه می کنم  ) البته اگر هم زن را یک وسیله فرض کنیم باید دانست که وسیله ی با ارزشی است . همان طور که بسیاری از موفقیت ها بعد از ازدواج نائل انسان می شود . به هر حال این هم یک نوع دیدگاه است دیگر .

2.می شود گفت که انسان جزئی از خداست ؛ جز کوچکی از او . او در ابتدای آفرینش از آسمان هبوط کرد و حالا وظیفه اش در این دنیا این است که خود را کامل کند . باید نواقص خود را بر طرف کند ، ویژگی های خود را به خدا نزدیک کند ( در این باره مقدار بسیار کم است و مسلما هیچ بنی بشری نمی تواند توانایی های خود را به خدا برساند ) تا بتواند برای ابد در کنارش زندگی کند . حال کسی که ازدواج میکند در حقیقت روح و جسم ( مخصوصا روح ) خود را با دیگری پیوند داده . فرض کنید دو کره ای که دارای حفره های بسیار زیادی هستند را به صورت مجازی داخل هم کنیم ! هر کدام در قسمت خاصی سوراخ دارند و وقتی درون هم قرار می گیرند می توانند یکدیگر را بپوشانند و یک کره ی کامل تر به وجود بیاورند . جالب تر اینکه اگر دو کره ( با حجم های متفاوت ) در نقطه مشترکی دارای نقص باشند وقتی درون هم قرار می گیرند انتهای یکی از حفره ها ، ابتدای دیگری می شود  و عمق سوراخ بزرگتر می شود .  همین اتفاق دقیقا برای انسان می افتد . دو فرد که با هم ازدواج می کنند نواقص یکدیگر را بر طرف می کنند . هریک اعتقاداتش را به آن یکی تحمیل می کند تا یک اعتقاد واحد و پایدار به وجود بیاید . پس بر خلاف نظر بسیاری دو فرد اگر وجوه مشترکی داشته باشند اصلا به درد یکدیگر نمی خورد و مطمئنا پس از مدتی از یکدیگر خسته می شوند .در عین حال ممکن است با ایجاد تشابه هر دو در نقطه ای دارای نقص باشند که در این صورت ناقص تر می شوند ( عمق حفره بیشتر می شود ). در ازدواج سازگاری مهم است نه تشابه یعنی انسانی مناسب است که تحمل فردی متفاوت را در کنار خودش داشته باشد ، انعطاف پذیر باشد و گفته های او را با بحث و جنگ و جدل بپذیرد . حتی اگر هم نپذیرفت باز هم او را دوست داشته باشد و در کنارش زندگی کند .  برای شما سخت نیست که انسانی شبیه به خود را برای مدتها در کنارتان تحمل کنید . کسی که هر چه به او می گویید قبول کند ، بدون هیچ بحثی . دانسته های شما را او هم بداند و ویژگی های شما را او هم داشته باشد … دیگر چه نیازی به دوستیست ؟

حال ببینید که این عمل عارفانه و جدی در جامعه ی امروزی چقدر پیش پا افتاده و لوس به نظر می آید . دو فرد بدون در نظر گرفتن ویژگی های یکدیگر با هم ازدواج می کنند . دلیل انتخاب یکدیگر را هم علاقه بیان می کنند . حال اینکه بیشتر این علایق به خاطر ظاهر طرف به وجود می آید . هنر هم نکرده . دختر زیبایی را می بیند و عاشقش می شود ! و این را در نظر نمی گیرد که هر کس دختر زیبایی ببیند خوشش می آید . این را بدانیم که برای هر کس در این کره ی خاکی یک جفت در نظر گرفته شده که با آن خوشبخت می شود ( عشق ارتباط ارواح با یکدیگر است نه اجسام . دو فرد که عاشق یکدیگر هستند هیچ احتیاج ندارند درباره ی علاقه مندی هایشان با یکدیگر صحبت کنند . یا برای ساعت ها به هم زل بزنند و قیافه ی هم را وار انداز کنند . همین که در کنار یکدیگر بنشینند آرامش خاصی پیدا می کنند ؛ کافی است . حتما لازم نیست جسم هایشان با هم ارتباط بر قرار کند همین که کنار هم اند روح ها کار خودشان را می کنند) . در این میان به پسرها از همه بیشتر فشار می آید . دیگر در این دوره زمانه به کسی که خانه ، ماشین ، شغل عالی ، پول و مدارک عالیه نداشته باشد زن نمی دهند . بعد هم که طرف با هزار بدبختی اینها را جور کرد مهریه ، خان بعدی است . به نیت تاریخ تولد دختر به سال اقلیدسی(!) مهریه تعیین می شود تا اگر احیانا به دختر خانمشان در زندگی فشار اندکی آمد سریعاً به خانه پدری برگشته و تا هفت نسلش تامین باشند .تازه خوبه شیر بها و این جور چیز ها کمتر شده وگرنه پسر بیچاره کلی هم آنجا پیاده می شد . ازدواج هایمان رسما به یک معامله تبدیل شده : شغل +قیافه+ مدرک + خانه +تامین حقوق ماهیانه ی زن +  n تا سکه + عشق ، صفا ، صمیمیت ، مهربانی ، لطافت و… = دختر ترشیده ی ما

از این ها که بگذریم … بگذارید بگم … دستم تازه گرم شده … مراسم ازدواج به بدترین نحو بر گزار میشه . به رسم و رسومات کاری ندارم این ها همه نظر من است که می خوانید ! به جز 30 مرحله ی اول که شامل بله برون و عروس کشون و عروس برون و نامزدی و عقد و… است ، به عروسی می پردازیم . چه دلیلی داره آدم این همه در عروسی ها خرج کنه ؟ اصلا چه دلیلی داره آدم انقدر شاد باشه .این همه خوشحالی برای چیست برای اینکه دو نفر دیگر به هم می رسند تو خوشحالی ؟

چند وقت پیش عروسی دعوت بودم که اصلا بهم نچسبید . انواع ظلم و رو کم کنی ها در آن دیده شد . از داماد شروع می کنیم ( که این طرفی بود ) کسی که تا دیروز باهاش تو کوچه تمرین فوتبال می کردم حالا به عنوان داماد داشت از در وارد می شد و خیلی جالب اصلا که تحویل گرفته نشدم هیچ در دو مرحله هم به وجود خودم در آنجا شک کردم . دختران فامیل (از آن طرف ) هم اینقدر جیغ های بنفش کشیدند که تا یک هفته با آرام بخش می خوابیم ! دو نفر از عزیزان هم در آخرهای مراسم به قصد هم نشینی با اسید معده یمان به دیار باقی شتافتند  . البته با کمی دقت می شد فهمید که تنها یکیشان قبل از مرگ طمع چاقوی قصاب را چشید ؛ دیگر در فراق اولی آنقدر نعره زد که فکر کنم قبلش سر به نیست شد بود و دیگر نتوانست سرعت حرکت چاقو را بر روی پوست گردنش احساس کند . به اینها هم می گویند خوشحالی . تازه همه ی اینها هم آخر مجلس با حرف های حکیمانه ی پدر و مخصوصا مادر در باب اینکه  “ تو دیگه داری میری (مترادف عبارت رفتنی هستی )! من دخترم رو اول به خدا می سپارم بعد به پسر شما . “ عروس و داماد هم که تا چند لحظه ی پیش در پوست خود جا نمی شدند در این لحظه گوله گوله اشک می ریزند . و مادر عروس آنچنان غرق در حرفهایش شده بود که انگار قرار است دنیایش با دخترش جدا شود .

ازدواج به نظر من آنقدر محترم و جدی هست که باید از این به بعد پای کارتهای عروسی نوشت : … همراه بانو به صرف چند دقیقه سکوت .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32  برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود . gmail_thumb41

Advertisements

مولتی داستان

هنگامی که می خواستم درباره ی این فیلم ( خانه ی ارواح – the house of the spirits ) بنویسم نمی دانستم از کجا شروع کنم . این فیلم با هنرمندی و ظرافتی موشکافانه موضوع های زیادی را در برابر خود داشت ..   انسان برای به دست آوردن خواسته هایش بسیار تلاش می کند. اما چه فایده که آنها را خیلی راحت از دست می دهد . استبان (esteban) نیز از این گونه انسان هاست که سال های زیادی تلاش می کند ، ثروت کسب می کند اما آخر سر دیر می رسد و همسر مورد علاقه اش را از دست می دهد . این گوشه ای از کار است . هنگامی که بعد از سال ها زندگی و تلاش برای کسب قدرت و ثروت ، همان قدرت بر علیه اش بر می خیزد . تمام زندگی اش زیر قدرتی که خود درست کرده بود خرد می شود . نمی دانم از آنجا بگویم که باز هم انسان ها خام خواسته های نفسانی خود می شود و با لحظه ای غفلت باید ننگ آن را بر دوش بکشند . در فیلم beowulf پسری هیولایی ننگ زندگی شد ولی در خانه ی ارواح پسری از طبقه ی فقیران و افراد بی شخصیت که بعد از کسب قدرت ، گرچه زیاد به پدرش کاری ندارد اما دست به کارهایی می زند که زندگی پدر را به تباهی می کشاند . از سرنوشت بگویم و کارهای ناشایستی که خودمان با پنهانی انجام می دهیم اما نمی دانیم که بالاخره روزی به سراغمان می آید و گریبان گیر خودمان میشود . روزی همان بلا ها بر سر همسر و فرزندانمان می آید و ما فکر می کردیم که آنها از همه مخفی هستند .

  شاید داستان فیلم درباره ی نفرین باشد . یعنی می توان گفت نفرین ها به نوعی عملی نمی شوند ؟ همان جور که خواهر استبان برادرش را نفرین کرد . او نفرین کرد که استبان در تنهایی و ترس بمیرد . اما عاقبت خودش در خانه ای متروکه ، تنها و در حالی که چهره اش از ترس آشفته بود ، مرد .

ما انسان ها افراد را به خوبی نمی شناسیم .به نظر دیگران نیز در این رابطه توجه نمی کنیم . ابتدا از آنها متنفریم و حتی قصد جانشان را می کنیم . اما بعدا جان آنها را نجات می دهیم .

خانه ی ارواح بر خلاف نام گول زننده ی خود (که انسان را یاد فیلم های تخیلی و ترسناک می اندازد) هیچ رابطه ای با داستان فیلم ندارد . شاید نامش هم مانند داستانش مرموز است و رابطه ای نامرئی با آن دارد ؟ به قدری داستان فیلم هیجان انگیز و جالب است که کسی سراغ تصویر برداری و صدا و اینجور چسز ها نمی رود .

خلاصه ی داستان : کلارا دختری که به علت قدرت درونی فوق طبیعی اش از حوادث قبل از وقوع مطلع می شود . پس از مرگ خواهرش خود را مسئول دانسته و دیگر لب به سخن باز نمی کند . تا اینکه خواستگار خواهر از دست رفته اش برای خواستگاری او می آید ، اما …