دانشگاه: قبرستانی برای دفن اوقات زنده

یک سال پیش در همین روزها من هم مثل خیلی‌ها خان ششم را رد کرده ‌بودم و وارد خان هفتم شدم. خان هفتم آن دوران انتخاب رشته برای ورود به دانشگاه بود. با ظرافت تمام و امیدواری این مرحله را هم رد کردم اما نتایج که آمد در کمال تعجب همه چیز خلاف تصورم شد. به سختی با حقیقت کنار آمدم و به سختی باور کردم. حالا دو انتخاب پیش رو داشتم: دانشگاه سراسری بیرون از شهرم و آزاد داخل شهرم. با فکر و مشورت زیاد و کش و قوس‌های فراوان نهایتا آزاد را انتخاب کردم. وارد محیط دانشگاه که شدم از همان روز اول همه چیز دست در دست هم دادند که من را منصرف کنند و موفق هم شدند. پس از یک ماه به سراسری رفتم با دردسرهای فراوان آنجا ثبت نام کردم و تا الان هم همانجا درس می‌خوانم. گرچه در مقابل آزاد خیلی بهتر بود اما به هیچ وجه روح کمال‌گرای مرا راضی نمی‌کرد. به عنوان کسی که هر دو راه را تجربه کرده می‌خواهم کسانی که در این دو راهی مانده‌اند (یا خواهند ماند) را کمی راهنمایی کنم.

در دانشگاه آزاد (که من در واحد تهران شمالش بودم) هیچ چیز درست نیست. هنگام ورود حتی حس این را هم نمی‌کنی که وارد جایی به نام دانشگاه شدی. فضا، محیط، آدم‌ها، همه چیز خلاف تصورت است. به خاطر ساده‌ بودن قبولی، همه قشری را می‌توانی در آن پیدا کنی از زنان میان‌سال تا مردان شاغل. فضا، فضای دانشجویی نیست. فضای مدرک بگیر است. کمترین هماهنگی وجود ندارد و به نسبت پولی که میدهی کمترین امکانات را میگیری. بخش حرص درار قضیه هم همین جاست با کوچکترین اتفاقی عصبانی میشوی و صفرهای پولی که داده‌ای (آن زمان یک ترم یک رشته‌ی مهندسی ۹۰۰ هزار تومان شد) جلوی چشمت ظاهر می‌شود.

در عوض در سراسری (در اینجا شاهرود از توابع سمنان:/) همه چیز خیلی متفاوت‌تر است. حداقل قضیه این است که «حس میکنی» وارد دانشگاه شدی نه وارد یه آموزشگاه.

اما این پایان ماجرا نیست. دو ترم که در همان سراسری درس می‌خوانی به این موضوع میرسی که دانشگاه از بن جای مزخرفیست. در طی یک سالی که در آنجا درس خواندم دانشجوهایی که دیدم را می‌توانم به چند دسته تقسیم کنم: عده‌ای صرفا آمده‌اند، نمی‌دانند چرا، آمده‌اند خوش گذرانی و تفریح. عده‌ای آمده‌اند مدرک بگیرند. عده‌ای آمده‌اند که نمره‌بیاورند و با معدل بالا مدرک بگیرند. هیچ کس برای آشنا شدن با «چیزهای جدید» به آنجا نیامده. این یک سال برای پیدا کردن آدمی شبیه خودم با سطح فکر خودم و حداقل با سطح علاقه‌ی خودم درباره‌ی فناوری اطلاعات به بن بست خوردم(جز تعداد کمی سال بالایی). طرز فکرها -مخصوصا نگاه به جنس مخالف- کاملا بچه‌گانه و کور بود. بیشتر آنها کمترین اطلاعاتی از مبانی رایانه داشتند. نحوه‌ی نصب آنتی ویروس، نحوه‌ی کرک کردن برنامه‌ها، نحوه‌ی باز کردن فیس بوک و… جزو سوالات مضحک و عادی بود که از اساتید پرسیده می‌شد. برخلاف آنچه تا قبل از آن در ذهن ما کرده بودند نقش اساتید در یاد دادن مطالب صفر بود. خیلی رک می‌توانم بگویم هرچه در این یک سال یاد گرفتم از اطلاعات قبلی یا با مطالعه‌ی خودم بود و حضور در کلاس کوچکترین کمکی به من نکرد. خیلی‌ها هم که به این حقیقت پی برده بودند در اکثر کلاس‌ها حاضر نمی‌شدند و تقریبا هم موفق بودند.

دانشگاه خارج از محل زندگی مشکلات خاص خودش را دارد. سختی رفت و آمد و مسافرت‌های طولانی، دور بودن از دانشگاه و سختی دسترسی به آن در شرایط اضطراری از مشکلات اولیه‌ی آن است که زندگی در خوابگاه هم به این مشکلات می‌افزاید. در این یک سال بارها پیش آمد که دلم می‌خواست در یک جا تنها باشم، تنها فکر کنم، تنها درس بخوانم و تنها استراحت کنم، اما به هیچ وجه در آن لحظه چنین جایی را پیدا نمی‌کردم.

آشنا شدن ناگهانی با سی-چهل نفر و قرار گرفتن آنها درون زندگی روزمره‌ات واقعا تجربه‌ی اعصاب خوردکنی است که همراه دور بودن از خانواده تمرکزت را کاملا به هم می‌زند و مجالی برای یادگیری نمی‌گذارد.

مسلما این یک سال دیدم نسبت به زندگی بعد از کنکور و دانشگاه عوض شده و در ضمن هر انسانی هم شخصیت مخصوص به خودش را دارد که باید طبق آن دست به انتخاب بزند نه طبق حرف‌های دیگران (همین جا کسی بود عاشق ادبیات و سینما که تنها به خاطر حرف دیگران ریاضی و در پی آن یک رشته‌ی مهندسی را انتخاب کرد). به حرف دیگران اهمیت بدهید اما با حرف دیگران تصمیم نگیرید.

در آخر اگر قرار باشد دوباره انتخاب رشته کنم طور دیگری این کار را انجام می‌دهم. پیشنهاد می‌کنم اول از همه اگر فکر می‌کنید در سه دانشگاه مطرح ایران: تهران، شریف و امیرکبیر قبول می‌شوید آنها را انتخاب کنید. پس از این سه دانشگاه، دانشگاه‌های سراسری داخل شهر یا استانتان را بزنید. از نظر ارزش مدرک به جز این سه دانشگاه سایر دانشگاه‌ها در یک رده قرار دارند، خود را «درگیر کدام بهتر است» نکنید. ببینید «کجا» بهتر است و کجا راحت‌تر هستید، چهار سال زندگی را زهر مار خود نکنید، ارزشش را ندارد.

بعد از آن سه دانشگاه و دانشگاه‌های درون محل زندگی، من سراغ پیام نور می‌روم نه شهرستان. از نام پیام نور انزجار یا ترس نداشته‌ باشید. شهرستان دردسرهایی دارد که باعث می‌شود روزی ده بار به خودتان فحش دهید. هرچند بعد از یک سال عادت می‌کنید و بعد از دو سال ممکن است خوشتان هم بیاید اما تبعات خودش را دارد.

به بارها شده که حسرت می‌خورم چرا به حرف دیگران گوش دادم و پیام نور را کاملا کنار گذاشتم. اگر دنبال کسب علم هستید این انتخاب را دست کم نگیرید. چیزهایی مثل رفت و آمدهای درون شهری و برون شهری، خوابگاه، زندگی دانشجویی، دوری از خانواده، روبرو شدن با آدم‌های جدید و بی‌خاصیت، شوک یک تغییر ناگهانی در زندگی، حضور در سر کلاس‌های بیهوده و … وقت شما را تلف نمی‌کند. می‌توانید یک زندگی حساب‌شده، آرام و لذت بخش داشته باشید. اگر قصد دارید در آینده وارد بازار کار شوید و صرفا یک شخصیت علمی نباشید می‌توانید راحت‌تر و بهتر کار پیدا کنید. می‌توانید در کلاس‌هایی که دوست دارید شرکت کنید و مسیر یادگیری و زندگیتان را آن طور که دوست دارید رقم بزنید.

در دوران دانشگاه در با ارزش ترین اوقات خود قرار دارید، وقتهایتان را در این قبرستان چال نکنید.

Advertisements

کنکاش‌های کسی که نمی‌دانست گیک است

همه چیز با خبر اول رادیو گیک شروع شد. تو این خبر به ترجمه‌ی اشتباه و عجیب لغت گیک در کتابی به نام پندراگن اشاره‌ شد. همین باعث شد تا دوست دیگری که خودش را یک گیک می‌دانست نوشته‌ای بزند و به صورت کاملاً صادقانه احوالات درونی خودش یا دیگر گیک‌های امثال خودش را بازگو کند. این نوشته به‌قدری به دل من نشست که تصمیم گرفتم در وبلاگم به آن اشاره کنم. و البته تعدادی از نظرهای خودم را به آن بچسبانم.

من تا قبل از خواندن این نوشته خودم رو یک گیک نمی‌دونستم اما بعد با بر افروخته شدن احساسات مشترک حس کردم من هم یک جورهایی گیک هستم. اما گیک چیست؟ این یک تعریف اصولی است. اما از نظر من گیک عاشق است. خوره‌ی یک چیز است یک چیز را شدیدا دوست دارد حتی اگر بداند این دوست داشتن دارد به او ضرر می‌زند. گیک یک چیز را با تمام تلخی‌هایش دوست دارد و از دوست داشتن آن خسته نمی‌شود. یک گیک الزاماً عاشق دیجیتال نیست می‌تواند خوره‌ی هر چیزی باشد از کمیک استریپ گرفته تا تخم مرغ‌شانسی.

ما گیک هستیم، بر اساس شور و اشتیاق حرکت می‌کنیم، کاری رو انجام می‌دیم که از انجامش لذت می‌بریم، مشوق ما پول یا شهرت یا خیلی از چیز‌های دیگه نیست، برای ما ارزش چیز‌ دیگه‌ای هست، و چون تمرکز بر علایق خودمون داریم، معمولا در اجتماع منزوی هستیم.

در مرحله‌ی اول کاری نداریم آن چیز چه سودی به نفع ما دارد. اما در مرحله‌ی بعد آن را برای خودمان توجیه می‌کنیم و به خودمان می‌قبولانیم که که آن چیز سر تا پا سو است و آینده‌ی درخشانی دارد.

شاید در خانواده منزوی نباشیم اما در غیر آن چرا. حس می‌کنیم دیگران ما را نمی‌فهمند حس می‌کنیم میان یک سری آدم احمق زندگی می‌کنیم که چون از علاقه‌ی ما خبر ندارند نیم که هیچ تمام عمرشان بر فناست. دوست نداریم وقت با ارزشمان را برای یک سری احمق تلف کنیم. دیگران را به علاقه‌مندیمان دعوت می‌کنیم تنها به این خاطر که دوست داریم درباره‌ی آن با کسی حرف بزنیم و اگر ذره‌ای بی‌میلی‌اش آشکار شود او را با لبخندی وارد لیست سیاهمان می‌کنیم.

من جامعه را می‌بینم، درباره‌ی آن نظر می‌دهم، می‌خواهم روی آن تأثیر بگذارم و سرنوشت آن برایم مهم است.

ما مثل آدمای دیگه احساسی قوی داریم، اما برای اینکه قادر به بیان اون نیستیم دیگران ما رو آدم‌هایی بی احساس می‌بینن.

من یک گیک هستم. دنیای من صفر و یکیست. یا یک چیز را دوست دارم یا از آن متنفرم. یا احساساتم را نمی‌توانم بیان کنم یا گاهی اوقات به سرم می‌زند و بی‌پروا حرف دلم را می‌زنم که البته در هر دوحالت گند زده می‌شود به قضیه 🙂. برای همین هرکس من را یک طور می‌بیند یا روی صفرم را دیده یا روی یکم را. یا من را بی‌احساس می‌داند یا من را به کنترل نکردن احساساتم محکوم می‌کند.

ما مثل هر موجود زنده‌ی دیگه از تنهایی بی‌زاریم، اما از اذیت دیگران هم بی‌زاریم، کسی که ما رو درک نکنه،‌ اگر کنار ما باشه، اذیت می‌شه!

لپ‌تاپ بهترین دوست من است. همان چیزی است که می‌خواهم. همه چیز دارد بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند همه را در اختیارم می‌گذارد. همه جا همراهم می‌شود در تمام احساسات شریکم می‌شود. اما من ربات نیستم اگر کنار خانواده‌ام نباشم حضور بهترین دوست هم لذتی برایم ندارد اما همچنان می‌تواند بهترین آرامش‌بخش باشد.

… یا اینکه بحث‌هایی که در اطرافمون اتفاق میوفته و کلماتی که توش رد و بدل می‌شه، خارج از دایره‌ی کلمات و لغات ما هست، ما وارد بحث نمی‌شیم، چون اگه وارد شیم، حرفی برای گفتن نداریم.

دوست ندارم بیهوده حرف بزنم. از احوال پرسی کردن متنفرم و دوست دارم حرف زدنم نتیجه داشته باشد. حتی گاهی اوقات با اینکه جواب یک مشکل رو می‌دانم اما چون حس می‌کنم حرف زدنم نتیجه‌ای ندارد آن را نمی‌گویم.

من گیک هستم، دوست ندارم عوض شوم اما اگر بخواهم می‌توانم علاقه‌مندیم را کنار بگذارم همان‌طور که یک سال این کار را کردم.

فید وبلاگ | آدرس دیگر وبلاگ

شماره 3 نشریه اکسیر

مطالب این شماره :

– پزشکی : از زندگی لذت ببرید untitled

– یادداشت : بله آقای وزیر

– ادبیات : برای صد سال تنهایی

– سینما : ربوده شده (taken )

– آنلاین : چو ورد پرس نباشد تن من مباد

– نرم افزار : در ویندوز احساس سبکی کنید

– موبایل : رویای HTC

تغییرات این شماره :

– تغییر در قسمت  پارسی بنویسیم

– تغییر شماره صفحات

– تغییر فونت از Arial به nazanin برای خوانایی بیشتر بر روی کاغذ

دانلود از box.net

با حجم 519 کیلو بایت

بایگانی شماره های قبلی

 

ادامه نوشته »

داستان دین و مرزها

دین لازمه ی زندگی انسان است . انسان بی دین بیشتر شبیه حیوان است تا انسان . این دین است که راه را برای ما روشن می کند تا مبادا به خاکی برویم یا بدتر از آن ؛ به دره سقوط کنیم . این عقاید، همگی بعد از دیدن فیلم unfaithful ( بی ایمان یا بی وفا ) به ذهن من هجوم آورد .

خیلی خوشحالم که از همان دوران کودکی دینی برای خود داشتم . دینی که برای من مرز ها را مشخص می کرد . هر چند که گاهی اوقات از روی نادانی پایم را از مرز ها آن ورتر می بردم و فکر می کردم انسان نباید به چیزی محدود  باشد . اما بعد از دیدن این فیلم اعتقادم محکمتر شد . فهمیدم که اگر دین نداشتم یا اگر دینم کمی مرا آزاد می گذاشت الان از حیوان پست تر بودم . اما دین مرا به اینجا رساند ؛ تا حداقل انسان بمانم .

داستان فیلم درباره ی یک زن است . اما این بار زنی که نه زیبایی دارد ؛ نه جوانی و نه برای رسیدن به عشقش تلاش کرده . او زنی است که چون دین ندارد یا بهتر بگویم دینش دستخوش تغییرات بسیاری شده . پس مرزهایش هم آن ور تر رفته – یعنی می گویند توی خاکی یا لبه ی پرتگاه هم اگر رفتی اشکال ندارد  و او به دره می افتد – چه چیزی می تواند بدتر از این باشد که زنی متاهل که شوهر و بچه اش را هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب می بیند ، روزش را با مرد دیگری بگذراند و ادعا کند عاشق است … عاشق دو نفر – دین می دانسته که اگر همچین زندگی ای را قبول کند عواقب ناگورای برای انسان پیش می آید – شوهرش به این رابطه پی برد … آن عشق جاودانه بینشان پاره شد و جان انسانی دیگر نیز از میان برداشته شد ؛ تنها سر هوس بازی های زنی .

فیلم unfaithful فوق العاده تاثیر گذار و احساسی است .

نکات مثبت :بازی فوق العاده Diane Lane برای همسر از دست رفته اش ، موسیقی زیبا

نکات منفی:صحنه های بالای 16 سال

+اصولا یک فیلم را بیشتر به خاطر داستان متفاوتش می بینم تا موسیقی و فیلم برداری و… . برای همین هم ترجیح دادم داستان را برای شما نقد کنم و از خیر دیگر عناصر گذشتم .

+اطلاعات بیشتر از سایت imdb

 

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ ر ا در فید خوانش می خواند . Billboard_Feed_32x32  برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

اولین کسی باشید که مطالب وبلاگ برای ایمیلش ارسال می شود .

شب خوش

بعضی از لحظه ها برای انسان به قدری مهم و عزیز است ، که آدم تا عمر دارد ؛ یادش نمی رود . کم پیش می آید که انسان با عزیزترین فرد زندگی اش ، کسی که در تمام خاطرات زیبای کودکی اش نقش داشته ؛ پس از مدت ها بتواند لحظاتی تنها بماند . این اتفاق برای من افتاد . گاهی که به گذشته می اندیشم می بینم که بین من و او فاصله ی خیلی کمی بود اما چند چیز ما را از هم جدا کردند . اولینش درس بود . درس مهربانی و لطافت را از او گرفت و او را از من . در طول زندگی ام هیچ وقت دل خوشی از درس نداشتم همیشه سعی کرده ام تا درس را تفریحی بخوانم و زندگی ام را فدای آن نکنم .

کم کم فراموشش کردم . به خودم پذیراندم که دوستم ندارد و برای اثبات آن هزار دلیل می آوردم . اما این پایان همه چیز نبود . گاهی اوقات به فکر فرو می رفتم و آرزو می کردم تا باری دیگر لحظه های شیرین کودکی را با او می گذراندم . لعنت می کردم هر آنچه را که بین ما فاصله انداخت از ته دل و جان .

اما بالاخره توانستم لحظاتی را با او بگذرانم .( دیگر احساس گذشته را نسبت به او نداشتم . همان طور که او هیچ احساسی نسبت به من نداشت . ازش متنفر شده بودم) .

آن شب میزبان ما کوچه های تاریک بود . به دنبال هدفمان در آنجا راهپیمایی می کردیم . هدفی که برای من تنها یک بهانه بود ؛ برای او . از سردی هوا فکم به شدت تکان می خورد. جلوی خودم را گرفته بودم تا صدای دندان هایم را نشنود. عضلاتم صفت و منقبض شده بود . نمی دانم این گرفتگی شدید ماهیچه هایم به دلیل سرما بود یا دلیل دیگری داشت . او هم سردش شده بود . دوست داشتم وقتی سردش شد دستهایش را توی دستم می گرفتم … لباس خودم را به او می دادم تا ذره ای ناراحت نبینم اش اما نشد . دوست داشتم جلوی من هر دفعه از جیبش پول در نمی آورد . دوست داشتم وقتی دستم را توی جیبم می بردم به خالی بودن آن پی نمی بردم تا با پوزخند کوبنده ی او مواجه شوم . دوست داشتم تا وقتی نظرم را می پرسید شونه هایم را بالا نمی انداختم تا از ته دل تحقیرم نکند . دوست داشتم من تصمیم می گرفتم … و خیلی چیز های دیگر دوست داشتم که برآورده نشد … در کنار او احساس آرامش می کردم . کم کم سر ما را از یاد بردم . دیگر چیزی نفهمیدم .

ای کاش دوباره در چنین موقعیتی قرار بگیرم .

صد سال تنهایی

اگر روزی انسان در کوپه ی درجه یک سفر کند و ادبیات در واگن بار ، کار دنیا به سر آمده !

صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز

دنیای تخیل ، مخصوصا تخیل درون کتاب ها گاهی بسیار بر انسان اثر عجیبی می گذارد . هیچ وقت یادم نمی رود لحظه ای را که به خاطر مرگ دامبلدور در مجموعه داستان های هری پاتر نزدیک بود اشک از چشمانم جاری شود و تا چند روز در خودم بودم و در فکر کسی که مرده بود . یا آخرین کتابی که خواندم ، صد سال تنهایی . به اندازه ی هری پاتر در من کشش ایجاد نکرد . گرچه مطمئنا هدف نویسنده نیز ایجاد کشش نبوده ، بلکه با نوشتن یک داستن دنباله دار از زندگی یک نسل تنها می خواسته پیامش را ذره ذره به خواننده  تزریق کند .

 گابریل گارسیا مارکز

تنها بودن یکی از آرزوهای من بود. تصور می کردم این انسانهای مزاحم مانع پیشرفت من می شوند ؛ برای رسیدن به کمال . اما این را نمی دانستم که هیچ انسانی برای تنهایی آفریده نشده . من در حالی آرزویی تنهایی می کردم که خودم برای یک لحظه تنها نبودم . همیشه کسانی دور برم پیدا می شدند که نگذارند من تنها باشم . ولی وقتی به این قسمت از کتاب رسیدم که آخرین نسل از خانواده ی بوئندیا همراه با فرزندش در دهکده ی ماکوندو بی هدف قدم می زد و گذشته ی دوری را که خانواده اش گذرانده اند مشاهده می کرد ، آن هنگام بود که معنی تنهایی را فهمیدم . آن زمان که آئورلیانو دیگر هیچ کس را نداشت . حتی مردم شهرش را … و حتی شهرش را . او آخرین از نسل بوئندیا بود .نسلی که اولینشان به درخت بسته شد و آخرینشان خوراک مورچه ها . عکس روی جلد

تعدادی از رمان های دنباله داری را که تا به حال خواندم هیچ گاه به پایان نرساندم . به عقیده من به علت حفظ شکوه و جلال بهتر است که داستان را به پایان نرسانیم تا احتمالا پایان ضعیف به اصل داستان لطمه نزند . همیشه سعی می کردم در ادامه ی ماجرا بمانم و تصویری از ادامه ی داستان در ذهنم بسازم . اما داستان " صد سال تنهایی " بدون پایان معنی ندارد . این صفحه آخر است که با نگارش زیبای داستان را حفظ می کند . هنوز که هنوزه شگفت زده ی پایان فوق العاده این رمان فوق العاده مانده ام . بی ربط هم نیست که این کتاب جایزه نوبل ادبیات در سال 1982 در یافت کرده است .

جدیدترین مطالب وبلاگ را از طریق فید Billboard_Feed_32x32 دنبال کنید . برای آگاهی از چگونگی این کار این صفحه را ببینید .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم

خبر رو صبح جمعه خواندم . به سایت فرند فید رفته بودم که اولین خبر نظرم را جلب کرد :"خسرو شکیبایی درگذشت . " کاملا جا خوردم . همه جا خوردن ؛ این را می شد از نظراتی که در عرض چند دقیقه گذاشته شده بود فهمید . اشکم داشت در می آمد . با در نظر  اینکه خبر زیاد واقعی نیست و جنبه ی شایعه دارد خودم را دلگرمی می دادم . چیز زیادی از او به یاد ندارم . تنها فیلمی که از او دیدم خانه ی سبز بود در سن پنج – شش سالگی .زیاد اهل سینما رفتن نبودم .  بعد از آن گه گاهی عکش رو در فیلمهای تازه ای که بازی کرده بود می دیدم . اما همین شناخت کم اوضاع را بدتر کرده بود . آرزو داشتم برای یک بار دیگر هم شده بتوانم خانه ی سبز را ببینم تا با آن خاطرات یک عمر زندگی کودکی را زنده کنم . اینچنین آرزویی داشتم و جرقه ای از داستانها و صحنه هایش احساسم را شعله ور تر می کرد . یاد  جد بزرگ افتادم که همیشه به این فکر می کردم چگونه از تابلو بیرون می آید . یاد جلساتی که مردهای خانواده دم در برپا می کردند وفتی که از این زندگی کم می آوردند ، یاد … متاسفم دیگر چیزی یادم نمی آید .

وقتی خبر را شنیدم ناگاه دلم تنگ شد. برای آن تن صدای خاصش برای آن بازی خارق العاده اش و برای آن حسی که با روحش به بیننده می داد و برای نگاهش… .

او رفت ، ما که چیزی نفهمیدیم ، یا حداقل خودمان را به نفهمی می زنیم . در دوران اوج بازیگری اش بچه بودم .برای همین چیزی از او یادم نمی آید ، اما او را با تمام وجود دوست داشتم و خواهم داشت . کاش برای یک بار که شده صدایش را می شنیدم ، فقط برای یک بار .

بگذاریم حداقل پاسخ زحماتش را با خواندن فاتحه ای بدهیم . بلکه توانسته باشیم تا حدودی به وظیفه ی خودمان عمل کنیم . ای کاش هیچ وقت فراموشش نکنیم.

مرتبط:

+ زیبا بود . تقریبا یاد خسرو شکیبایی را در دلم زنده کرد . اما با سایه ای از صدایش :

گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد.
.
آقاي سبز حالا ما كه بي تو در شهر و قبرستان و دنياي سينما قدم مي زنيم با خودمان چه زمزمه كنيم ؟

+ دکلمه ای از او برای او

اکسیر زندگانی

دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم زمان بگذرد و عمرم را از دست بدهم . داشتم دفتر خاطراتم را مرور می کردم . می دیدم روز ها مثل برق باد می گذرند . صفحه اول برای سال 83 و صفحه ی آخر برای سال 87 بود ؛ بین این دو سال 5 صفحه جای می گرفت . 4 سال زندگی در 5 صفحه خلاصه شده بوده بود . اما بین مطالعه ام چشمم به کلمه ای افتاد . دست خط آشنایی نبود . من خوشحالی را این گونه نمی نوشتم . به سرعت بلند شدم. قلم و کاغذ همان نزدیکی بود . آن را برداشتم و شروع کردم به نوشتن . با دقت بسیار قلم را بر کاغذ نهادم . نوشتم . . . اما . . . ا . . . ما . . . نمی توانستم . . . نمی توانستم . هرچه سعی کردم نتوانستم بنویسم . سال ها بود . . . سال ها بود دیگر از این کلمه استفاده نمی کردم . لحظه ای به خودم آمدم . چرا چنین واژه ی پر معنی و حیات بخشی از زندگی من پاک شده بود .؟؟

یک روز بعد کاغذی برداشتم و با خط درشت ساعت ها تمرین کردم . نهایتا توانستم . . . توانستم بنویسم «خوشحالی» .همان هنگام احساسی از اعماق وجودم شروع به جوشیدن کرد . جایی پست ترین لحظه های زندگی در آنجا قرار می گرفت و حالا شادی و خوشحالی زندگی . چه کم عقل بودم من ، که چنین جایی را لایق چنین کلمه ای می دانستم. کاغذ را برداشتم و به دیوار اتاقم مستقیم روبرویم نصب کردم درست جایی که با پستر های سیاه و سفید پوشانده بودم تا برای همیشه یادم بماند که برداشتن این واژه از ذهن و دل چیزی جز سیاهی و پوچی را جایگزین نمی کند.

آفتاب پرست

گاهی فکر می کنم چقدر شبیه بک آفتاب پرست زندگی می کنم . حرکاتم ، رفتارم ، حرفهایم و فکرم … چقدر شبیه به آفتاب پرست شده . پس با افتخار می گویم من بک آفتاب پرست هستم؛ یک انسان آفتاب پرست نما .

وقتی این خصلتم را کشف کردم که بدجور رنگ عوض می کردم . رنگم به سرعت تغییر می کرد نه در برابر محیط و اطرافم بلکه در برابر انسان ها . انسان ها با من ارتباط بر قرار می کردند . من هم رنگ آنها می شدم و آنها از رفتار و حرفهایم بدشان می آمد و از من دوری می کردند. غافل از اینکه من وقتی با یک نفر اخت می گرفتم برای راحتی و نزدیکی بیشتر رنگ عوض می کردم تا دیگران احساس غریبی نکنند. آن اوایل همه چیز خوب پیش می رفت . دیگران خرابش کردند . قبلا هر انسانی یه رنگی داشت . الان مردم رنگارنگ شدن !

بعد از یک مدت از دیگران دوری کردم . دیگران هم از من دوری کردند. دیگر نه از رنگ عوض کردن آزار می دیدم و نه از سرزنش دیگران . دیگر نه من به کسی کار داشتم و نه کسی به من کار داشت . چون در ارتباط با دیگران رنج می دیدم . از این پس یاد گرفتم تا رنگم بر اثر ارتباط با محیط تغییر کند نه ارتباط با دیگران .

حالا رنگ عوض کردن برای من لذت بخش ترین کار است . حالا تمام زندگی من رنگ عوض کردن است . دوست دارم بتوانم و تحمل داشته باشم تا رنگ روح و بدنم در بهترین شرایط عوض شود.