سیاوش قمیشی باری دیگر

بعد از اینکه شایعه شد سیاوش قمیشی با ساخت یک تک آهنگ از عرصه ی موسیقی کنار می رود ؛ بار دیگر شاهد تولید یک آلبوم جدید از او بودیم . می توانم به جرات بگویم تمامی شعرهایی که خود سروده و آلبوم هایی که خوانده بدون استثنا زیبا ترین در دنیای موسیقی است . و بار دیگر با کار جدیدی به نام رگبار به دنیای موسیقی بازگشت . خیلی وقت ها با شندیدن قسمتهای خاصی از شعر تنم می لرزید و نا خود آگاه لحظه ای بر روی آن قسمت تامل می کردم . او احساساتش را به خوبی با صدا و معانی نهفته در شعر هایش می گفت . خیلی از این معانی برای من روشن شد و خیلی دیگر هنوز یک ابهام است . حتی گاهی با چینش مناسب کلمات یک اثر فوق العاده را پدید می آورد . مثل بیت

من به یاد عطر بارون زده ی گلهای پونه / می کشیدم پای خستمو رو جاده / به هوای بوی خونه

که هیچ وقت از شنیدنش سیر نشدم. حس رئالیسم و امید را در دلم زنده می کند . بر خلاف خیلی ها که سروده های سیاوش قمیشی پر از حس نا امیدی ، افسوس ، غم و تنهایی می دانند . اما خیلی از جاها نیز تنها امید و نشاط است که در شعر هایش غوطه می خورد . یا قطعه ای که با ملایمت تمامی معانی امید ، عشق ، آرزو و آینده را تنها با کلمات و به صورت غیر مستقیم به انسان می رساند .

اگه یه شب ، بگم از این حکایت ، که به تو کردم عادت ، دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت ، رفاقت

اگه یه شب، برسم به حقایق، میشم خدای عاشق، میگم رازمو به ستاره ی دریای مغرب، دریای مغرب

مطمئنا چند خط نوشته همان حس را به شما منتقل نمی کند . اما اینها تنها اشاره ای بود به آن سروده ها .

+ من آلبوم جدید را از سرزمین دانلود کردم . برای کسانی که به این سایت دسترسی ندارن با می توانن از این لینک در گوگل استفاده کنن .

Advertisements

اکسیر زندگانی

دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم زمان بگذرد و عمرم را از دست بدهم . داشتم دفتر خاطراتم را مرور می کردم . می دیدم روز ها مثل برق باد می گذرند . صفحه اول برای سال 83 و صفحه ی آخر برای سال 87 بود ؛ بین این دو سال 5 صفحه جای می گرفت . 4 سال زندگی در 5 صفحه خلاصه شده بوده بود . اما بین مطالعه ام چشمم به کلمه ای افتاد . دست خط آشنایی نبود . من خوشحالی را این گونه نمی نوشتم . به سرعت بلند شدم. قلم و کاغذ همان نزدیکی بود . آن را برداشتم و شروع کردم به نوشتن . با دقت بسیار قلم را بر کاغذ نهادم . نوشتم . . . اما . . . ا . . . ما . . . نمی توانستم . . . نمی توانستم . هرچه سعی کردم نتوانستم بنویسم . سال ها بود . . . سال ها بود دیگر از این کلمه استفاده نمی کردم . لحظه ای به خودم آمدم . چرا چنین واژه ی پر معنی و حیات بخشی از زندگی من پاک شده بود .؟؟

یک روز بعد کاغذی برداشتم و با خط درشت ساعت ها تمرین کردم . نهایتا توانستم . . . توانستم بنویسم «خوشحالی» .همان هنگام احساسی از اعماق وجودم شروع به جوشیدن کرد . جایی پست ترین لحظه های زندگی در آنجا قرار می گرفت و حالا شادی و خوشحالی زندگی . چه کم عقل بودم من ، که چنین جایی را لایق چنین کلمه ای می دانستم. کاغذ را برداشتم و به دیوار اتاقم مستقیم روبرویم نصب کردم درست جایی که با پستر های سیاه و سفید پوشانده بودم تا برای همیشه یادم بماند که برداشتن این واژه از ذهن و دل چیزی جز سیاهی و پوچی را جایگزین نمی کند.